داستان اسراف نمیکنم _ داستانی برای اسراف نکردن در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.4/5 - (61 امتیاز)

داستان اسراف نمیکنم

✅هدف از قصه امشب اسراف نکردن و به اندازه مصرف کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان اسراف نمیکنم:

توی یک جنگل سرسبز و زیبا آهو خانم با بچه هاش تو یه لونه قشنگ زندگی میکردن. هر وقت که آهو خانم به بیرون لونه میرفت و برای بچه هاش غذا پیدا میکرد و می آورد که بین اونا تقسیم کنه یکی از بچه هاش که اسمش دم قهوه ای بود میگفت: من بیشتر میخوام. آهو خانم میگفت: آخه عزیزه دلم باید به اندازه ای که میتونی بخوری رو برداری چون اگه بیشتر برداری نیمه خورده و اسراف ميشه ولی آهو کوچولو گوشش بدهکار نبود و همیشه غذاشو نصفه میخورد.

یه روز که با برادرش دنبال رنگین کمون میگشتن تا سر رنگین کمون رو پیدا کنن و بگیرن ، یه سبد میوه که شاید انسانها سبد رو جا گذاشته بودن رو دیدن که ریخته شده بود روی زمین. طبق معمول از برادرش جلو زد و گفت: گنده ترین میوه مال منه و یه گلابی بزرگ رو برداشت و یه گاز زد و سیر شد و اونو پرت کرد اونطرف، بقیه میوه ها رو هم برای مادرشون بردن. آهو خانم وقتی داشت لونه اش رو تمیز میکرد دید لاک پشت ها دارن یه پرستوی بیمار رو میبرن ، رفت پيشه اونا و گفت: صبر کنید این پرستو دوست بچه های منه چه اتفاقی افتاده. یکی از لاک پشتا گفت: اون مریض شده و جغد دانا گفته: اگه گلابی بخوره حالش خوب میشه. آهو خانم گفت: هر طور که شده براش گلابی پیدا میکنیم لطفا اون رو بیارین لونه ما.
بچه های آهو خانم وقتی که رسیدن هوا تاریک شده بود ، آهو خانم سبد میوه رو که دید گفت: توی میوه ها گلابی هم هست؟ بچه ها گفتن: نه. آهو خانم گفت: پرستو باید گلابی بخوره تا حالش خوب بشه. دم قبوه ای که از موضوع ناراحت شده بود به خواب رفت تو خواب گلابی رو که نیمه خورده بود و اونو یه گوشه انداخته بود رو دید. آهو کوچولو صبح زود بیدار شد و همه ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد و گفت که چه اشتباهی کرده و مادرش هم گفت: حالا که متوجه اشتباهت شدی برو با داداشات اونجا تا گلابی رو پیدا کنی و زود برگردین. دم قهوه ای با برادراش به جنگل رفتن و دنبال گلابی گشتن ، گلابی که نصفه خورده بود رو پیدا کردن و اونو تو آبه چشمه شستن و برای پرستو آوردن. وقتی پرستو گلابی رو خورد چشماش رو باز کرد و از آهو کوچولو تشکر کرد که جونش رو نجات داده بود. از اون به بعد دم قهوه ای دیگه اسراف نمیکرد و دیگه داد نمیزد زیاد میخواهم يا گنده تر از همرو میخواهم و به مادرش قول داد که دیگه غذاهاش رو اسراف نکنه و غذای خودش رو کامل و به اندازه خودش بخوره.

4.4/5 - (61 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه