داستان موش کوچولوی تنبل _ داستانی برای تلاش کردن

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.2/5 - (123 امتیاز)

داستان موش کوچولوی تنبل

 

✅هدف از قصه امشب تلاش کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

 

شروع داستان موش کوچولوی تنبل:

 

روزی روزگاری بچه موشی بود که همراه با برادر و پدر و مادرش در لونشون تو جنگل زندگی میکردن. موش کوچولو خیلی تنبل بود و هميشه یه جا نشسته بود و از خوراکی هایی که پدر و مادرش به لونه میاوردن میخورد و ایراد می گرفت: اینا چیه دیگه؟ یه چیز خوشمزه تر بیارین.

هر روز برادرش رو اذیت میکرد و به غذاها ایراد میگرفت. پدر و مادر موش کوچولو از دستش خسته شده بودن و هر چی اعتراض میکردن فایده ای نداشت و اون دوباره تکرار میکرد. تا اینکه یه روز که موش کوچولو بیرون لونه و تو جنگل داشت بازی میکرد. باد و بارون شدیدی اومد و اون یه جایی پیدا کرد که خیس نشه ، بارون که بند اومد هر چی گشت تا لونشون رو پیدا کنه نتونست و گم شده بود. کناره یه برکه نشست ، خیلی خسته و گرسنه بود و حتی بلد نبود بره و برای خودش غذا پیدا کنه. موش کوچولو خیلی دلش برای پدر و مادر و برادرش تنگ شده بود شروع کرد به گریه کردن ، کلاغی که صدای اون رو شنیده بود از روی درخت پرسید: چرا گریه میکنی؟ اون همه ماجرا رو برای کلاغ تعریف کرد. کلاغ گفت: بیا با هم بریم تا خونت رو پیدا کنیم. موش کوچولو گفت: من اونارو خیلی اذیت کردم اونا الان دیگه دنبال من نمیگردن. کلاغ گفت: این حرفو نزن اونا خیلی دوست دارن و خودت باید یاد بگیری که دیگه اذیتشون نکنی شما دیگه بزرگ شدی و باید با برادرت دوست باشی و با هم بازی کنین و باید یادت باشه اگه هميشه منتظر باشی تا دیگران کارهات رو انجام بدن هیچ وقت چیزی یاد نمیگیری. موش کوچولو گفت: من قول میدم دیگه بچه خوبی براشون باشم و دیگه اذیتشون نکنم. کلاغ گفت: بیا بریم تا خونتون رو پیدا کنیم و با هم جنگل رو گشتن تا خونش رو پیدا کنن.

همین که داشتن میگشتن صدای پدر موش کوچولو اومد که داشتن دنبالش میگشتن. موش کوچولو خوشحال شد و گفت: این صدای پدرمه اونا دارن دنبال من میگردن و با هم به طرف صدا رفتن و پدر و مادرش رو پیدا کردن. پدر و مادر موش کوچولو خیلی خوشحال شدن و از کلاغ تشکر کردن که بپشون کمک کرده تا هم دیگه رو پیدا گنن و با هم به سمت لونشون رفتن. موش کوچولو از پدر و مادرش به خاطر اذیت کردناش معذرت خواهی کرد و بهشون قول داد که دیگه بچه خوبی براشون باشه و با برادرش بازی کنه و با هم دیگه دوست باشن.

4.2/5 - (123 امتیاز)
2
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

2 دیدگاه

  • نگاذ
    2 سال پیش

    عالی بود پسر منم بدغذاست امیدوارم بهش اثر کنه دیگه اینقدر نمی‌خورم بدم میاد نکنه.😉

  • سمیه
    3 ماه پیش

    سلام ممنون عالی بود دختر منم خیلی خوشش اومد و تصمیم گرفت که دیگه بدغذا نباشه 🙏🙏