داستان درخت پیر _ داستانی برای دوستی و مهربونی

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه

داستان درخت پیر

✅هدف از قصه امشب مهربونی و دوستی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان درخت پیر:

کلاغ شروع کرد به غار غار کردن ، درخت پیر گوش هاش رو گرفت و با صدایی آهسته گفت: هیس آرومتر. آواز نخون ، من سرم درد میگیره و حوصله ندارم و کلاغ ساکت شد و آروم روی شاخه نشست. دارکوب نشست روی شاخه دیگه درخت و شروع کرد به نوک زدن و تق تق کردن ، درخت پیر شروع کرد به ناله کردن و گفت نه نه نزن. خواهش میکنم نوک نزن من طاقت ندارم و زود خسته میشم و دارکوب ناراحت شد و رفت.
پرستو دوستاش رو دعوت کرده بود به لونش که روی یکی از شاخه های درخت پیر بود. درخت پیر تا دوستای پرستو رو دید گفت: خواهش میکنم سر و صدا نکنید من میخوام بخوابم ، مریضم و حوصله ندارم و با این صحبت ها پرستو هم از درخت پیر دلگیر شد. غر زدن و زود خسته شدن درخت پیر کم کم همه پرنده ها رو ناراحت کرد و پرنده ها یکی یکی رفتن و فقط کلاغ پیشش موند. کلاغ از بقیه پرنده ها با وفاتر بود و درخت پیر رو خیلی دوست داشت و اون یادش میاومد که از زمانی که یه جوجه کلاغ کوچولو بود روی شاخه های همین درخت زندگی کرده بود. یادش می اومد که چقدر همین درخت که الان پیر و کم حوصله شده است باهاش مهربون بود و بهش محبت میکرد به خاطر همین هیچ وقت حاضر نبود از پیشش بره. کلاغ پیش اون موند اما بدون سر و صدا و وروجک بازی ، کلاغ آروم و با حوصله با درخت پیر زندگی میکرد. یه روز درخت پیر که خیلی دلتنگ شده بود ، به کلاغ گفت: دلم برای پرستو و دارکوب تنگ شده است ، ای کاش اونا هم مثل خودت یه کمی مهربون بودن و با من قهر نمیکردن چون من دیگه پیر شدم ونمیتونم سر و صداهای زیاد رو تحمل کنم و نمیتونم مثل قبل زحمت بکشم و کار کنم و بیشتر وقتا میخوام بخوابم اما همه پرنده ها رو مثل خودت دوست دارم و دلم میخواد هر روز اونا رو ببینم اما اونا خیلی زود از دست من ناراحت میشن و با من قهر میکنن. کلاغ حرفای درخت پیر رو شنید و خیلی غصه خورد و تصمیم گرفت هر طوری شده به بقیه پرنده ها یاد بده که چطوری با درخت پیر با مهربونی رفتار کنن. کلاغ هر روز با پرنده ها صحبت میکرد و از مهربونی های قدیم درخت پیر براشون خاطرات زیادی تعریف میکرد. پرنده ها دوباره دلشون برای درخت پیر تنگ شد و پیشش برگشتن اما از این به بعد وقتی پیش درخت پیر می اومدن آروم حرف میزدن و مراقب رفتارشون بودن تا درخت پیر ‌اذیت نشه ، اینطوری دیگه شادی و صفا بین شاخ و برگ درخت پیر پیدا شد و همه از هم راضی و خوشحال بودن و کنار هم زندگی میکردن.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

4 + سه =

بدون دیدگاه