داستان بزغاله خجالتی _ داستانی برای کنار گذاشتن خجالتی

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه

داستان بزغاله خجالتی

✅هدف از قصه امشب کنار گذاشتن خجالتی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان بزغاله خجالتی:

توی یه مزرعه زیبا و قشنگ و سرسبز یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود و وقتی همه بزغاله ها تو مزرعه و جنگل بازی و سر و صدا راه مینداختن ، اون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه میکرد. وقتی گله بزغاله ها به یه برکه آب میرسید ، بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب میدویدن سمت برکه و حسابی آب میخوردن و آب بازی میکردن اما بزغاله خجالتی انقدر صبر میکرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره. بعضی وقتا از بس دیر میکرد ، گله به سمت دهکده به راه می افتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست میداد و اين جوری اون خیلی خودشو اذیت میکرد.
چوپون مهربون گله بارها و بارها به بزغاله خجالتی گفته بود که باید رفتارشو عوض کنه اما بزغاله خجالتی هیچ جوابی نمیداد و بازم همونجوری خجالتی رفتار میکرد. یه روز صبح وقتی گله میخواست برای چرا به دشت و صحرا بره ، بزغاله خجالتی موقع رفتن زمین خورد و یه کم پاش درد گرفت به خاطر همین نتونست مثل هر روز خودشو به گله برسونه. اون توی خونه جا موند ولی خجالت میکشید که صدا بزنه من جا موندم صبر کنین تا منم برسم و وقتی به نزدیک در رسید دید که همه رفتن و تنها توی خونه مونده. اینجوری مجبور بود تا شب تنها و گرسنه بمونه ، چوپون گله در طول راه متوجه شد که بزغاله خجالتی با اونا نیومده به خاطر همین سگ گله رو فرستاد تا به خونه برگرده و اونو با خودش بیاره اما اول در گوش سگ یه چیزایی گفت و بعد اونو راهی خونه کرد. سگ گله به خونه برگشت و یه گوشه گرفت خوابید ، بزغاله خجالتی دل تو دلش نبود و با خودش فکر میکرد مگه سگ گله به خاطر اون برنگشته پس حالا چرا گرفته خوابیده. دلش میخواست با اون حرف بزنه اما خجالت میکشید ، یه کم دور و بر اون راه رفت و منتظر موند اما سگ اهمیتی نمیداد و بالاخره صبرش سر اومد و رفت جلو و به سگ گفت: من امروز جا موندم میشه منو ببری به گله برسونی؟ سگ خندید و گفت: البته که میشه اما من تند تند میرم میتونی بهم برسی؟ بزغاله خجالتی گفت: آره میتونم بیام و با هم به سمت گله حرکت کردن.
چوپون مهربون چشم به جاده دوخته بود و منتظر اونا بود که یه دفعه دید بزغاله خجالتی داره میدوه و میاد و سگ گله هم با کمی فاصله پشت سرش میاد مثل اینکه با هم دوست شده بودن. اونا با هم حرف میزدن و میخندیدن ، چوپون گله لبخندی زد و با خودش گفت: امیدوارم بزغاله خجالتی همین طوری ادامه بده تا یه بزغاله شاد و خوشحال بشه.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

11 − هفت =

بدون دیدگاه