داستان درخت بی میوه _ داستانی برای مهربونی و دوستی

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه

داستان درخت بی میوه

✅هدف از قصه امشب مهربونی و دوستی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان درخت بی میوه:

درخت سرو یه نگاهی به اطراف خودش انداخت ، جنگل پر بود از درختای کوچیک و بزرگ. روی هر درخت یه جور میوه بود آلبالو ، گیلاس ، زرد آلو و میوه های خوشمزه دیگه که روی درختا بودن. درخت سرو با ناراحتی گفت: کاش منم میوه ای داشتم تا مردم برای خوردن اون به من نزدیک میشدن و از شاخ و برگهام بالا و پایین میرفتن و با شاخه هام بازی میکردن. درخت سرو با این فکر ها خیلی ناراحت بود و احساس تنهایی میکرد. یه روز یه پرنده قشنگ و زیبا پر زد و روی شاخه سرو نشست و با دقت اطراف رو نگاه کرد. درخت سرو ازش پرسید: برای چی این طرف و اونطرف رو نگاه میکنی؟ پرنده گفت: خیلی وقت هستش که دنبال جایی میگردم تا لونه خودم رو اونجا درست کنم.
درخت سرو خندید و گفت: این همه درخت ،خیلی راحت یکی رو انتخاب کن و لونت رو اونجا بساز. پرنده گفت: همه این درختا تو فصل زمستون برگ هاشون میریزه ، من دلم میخواد روی یه درخت لونه بسازم که تو تابستون و زمستون برگ هاش سبز باشه و روی شاخه هاش باقی بمونه. درخت سرو پرسید: برای چی؟ پرنده گفت: اگه لونم رو روی یه درخت هميشه سبز بسازم ، اونوقت حیوونای بدجنس نمیتونن لونم رو ببینن و به من و خانواده ام آسیب بزنن. درخت سرو لبخند زد و با خوشحالی گفت: پس لونت رو روی شاخه های من بساز و تو زمستون هم ، تموم شاخه های من برگ دارن. پرنده لبخند زد و گفت: خیلی ممنون ، همسایه جدید. بعد با خوشحالی رفت تا برای ساختن لونه جدیدش چوب جمع کنه و درخت سرو هم خیلی خوشحال شد چون تونسته بود یه دوست خوب و همسایه خوب داشته باشه و دیگه تنها نبود.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

4 + پنج =

بدون دیدگاه