داستان پروانه زیبا _ داستانی برای دوستی با حیوانات

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه

داستان پروانه زیبا

✅هدف از قصه امشب دوستی با حیوانات هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان پروانه زیبا:

فصل زیبای بهار بود و پروانه های قشنگ و رنگارنگ تو باغ پرواز میکردن. حسام توی این باغ لابه لای گلها میدوید و پروانه ها رو دنبال میکرد. هر وقت پروانه زیبایی میدید و خوشش می اومد آروم به طرفش میرفت تا اون رو بگیره.
بعضی از پروانه ها که سریعتر و زرنگتر بودن از دستش فرار میکردن اما بعضی از اونا که نمیتونستن فرار کنن و یه کمی کند بودن رو میگرفت و اونا رو توی قوطی شیشه ای زندونی میکرد. یه روز که یه پروانه خیلی قشنگ رو گرفته بود و داخل قوطی انداخته بود و میخواست پروانه رو ببره مدرسه و به همکلاسی هاش نشون بده. پروانه خیلی ترسیده بود و خودش رو به در و دیوار قوطی شیشه ای میزد تا شاید بتونه راه فراری پیدا کنه. حسام همین طور که قوطی شیشه ای تو دستش بود و سمت اتاقش میرفت که پدرش ازش پرسید: اون چیه که تو قوطی گذاشتی پسرم؟ حسام جواب داد: پروانه رو گذاشتم تو قوطی تا فردا ببرم مدرسه به بچه ها نشون بدم. پدرش گفت: این کاره خیلی بدیه که یه حیوون رو اذیت کنیم. حسام گفت: آخه فقط میخوام باهاش بازی کنم. پدرش گفت: پسرم دوست داری خودت رو بذارن تو یه جای بسته؟ حسام جواب داد: نه دوست ندارم. پدرش گفت: همونجوری که دوست نداری ، اون حیوون بیچاره هم دوست نداره که تو قوطی باشه و میخواد بیرون باشه و زندگی کنه و با دوستاش بازی کنه.
حسام که متوجه شد زندانی کردن حیوونا چقد بده همراه پدرش رفتن تو باغ و پروانه رو آزاد کردن و پروانه بال زد و رفت. حسام هم به پدرش قول داد که دیگه هیچ حیوونی رو اذیت نکنه و باهاشون دوست باشه و همراه پدرش کلی تو باغ فوتبال بازی کردن و خیلی بهشون خوش گذشت.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

سیزده − سیزده =

بدون دیدگاه