داستان کفشهای نو _ داستانی برای مهربونی و صبور بودن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان کفشهای نو

 

✅هدف از قصه امشب مهربونی و صبور بودن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

 

شروع داستان کفشهای نو:

 

مدرسه فریبا کوچولو به خونشون خیلی نزدیک بود و اون هر روز خودش صبح ها میرفت و ظهرها هم برمیگشت ، البته مادرش جلوی در می ایستاد و مواظبش بود. کنار مدرسه مغازه یه کفش فروشی بود که فریبا وقتی تعطیل میشد چند لحظه می ایستاد و از پشت شیشه کفش ها رو نگاه میکرد چون کفش های بچه گونه خوشگل و رنگارنگی داشت. این کار براش خیلی لذتبخش بود و حتی گاهی وقتا دلش میخواست همه کفش های مغازه مال اون بودن. دیدن مغازه کار هر روز فریبا شده بود و مادرش هم که از دور همه چیز رو میدید ازش سوال میکرد که اونجا چه خبره که مدام نگاه میکنی و فریبا هم در جواب میگفت که کفش ها رو دوست دارم.

یکی از روزایی که طبق معمول جلوی مغازه اومد دید که یه جفت کفش کتونی سفید و صورتی خیلی قشنگ داخل ویترین گذاشته بودن. خیلی از اون خوشش اومد و با خودش فکر کرد که اگه میتونست این کتونی رو بخره چقدر خوب میشد. برای همین وقتی به خونه رسید بدون معطلی موضوع کفش ها رو به مادرش گفت و ازش خواست که کفش ها رو براش بخره اما مادرش بهش یادآوری کرد که کفش های خودش رو یکی دو ماه قبل خرید کرده بودن و هنوز برای خرید کفش نو زود بود ولی فریبا این قدر اصرار کرد که مادر گفت باید صبر کنی تا موضوع رو به پدرت بگم. فردای اون روز وقتی فریبا به خونه اومد اولین چیزی که از مادرش پرسید این بود که نظر بابا در مورد خرید کفش چی بوده و مادرش هم جواب داد که پدرش گفته فعلا نميشه و باید یه کمی صبر کنه تا پدرش حقوق بگیره ولی فریبا هم یه کمی ناراحت شده بود اما دیگه در موردش حرفی نزد. روزا یکی پس از دیگری میگذشتن و اون سعی میکرد از مدرسه که تعطیل ميشه به سرعت به خونه بیاد و اصلا به مغازه نگاه نکنه تا بتونه ماجرا رو فراموش کنه اما یه روز وقتی از جلوی مغازه میگذشت یواشکی یه نگاه کوچولو به ویترین مغازه انداخت و با تعجب متوجه شد که کفش ها نیستن. خیلی ناراحت شد اما کاری نمیتونست انجام بده و با همون حال به خونه رفت و به هیچ کسی هم چیزی نگفت. بعد از ظهر همون روز وقتی پدرش به خونه اومد ، فریبا ازش خواست که با هم برن و براش دفتر و مداد رنگی بخرن و پدرش هم قبول کرد و گفت که اتفاقا من هم یه کاری دارم که باید بیرون برم و چند دقیقه بعد دو نفری برای خرید از خونه بیرون رفتن تا کاراشون رو انجام بدن. موقع برگشتن به خونه ، وقتی به مغازه کفش فروشی رسیدن بابا از فریبا خواست که با هم داخل مغازه برن که اونجا هم یه کار کوچیکی داره. وارد مغازه که شدن اول سلام کردن و بعد پدر گفت: آقا سیاوش ببخشید ميشه اون امانتی من رو بدین. آقا سیاوش هم با لبخند و البته با نگاهی به فریبا گفت: بله حتما و بعد یه جعبه کفش رو به دست پدر فریبا داد و اون هم جعبه رو به طرف فریبا گرفت و گفت: فریبا جون این مال شماست. دختر کوچولو که از کارهای پدرش و آقای مغازه دار تعجب کرده بود گفت: مال من؟ پدر گفت: بله برای شماست. فریبا گفت: چیه باباجون؟ پدر گفت: بازش کن خودت میفهمی. فریبا جعبه رو از پدرش گرفت و در اون رو باز کرد و از دیدن کفش های داخل اون خیلی خوشحال شد و با هیجان زیادی گفت: بابا جون ، بابا جون. چند لحظه ای ساکت شد و به کفش ها نگاه کرد و دوباره گفت: من ظبر دیدم کفش ها نیستن پس کار شما بوده و بعدش دست پدرش رو محکم تو دستش گرفت و گفت: ممنونم بابا جون ، خیلی خوشحالم حالا بیا بریم به مامانم کفش رو نشون بدیم. و هردو خوشحال و خندان از مغازه بیرون اومدن فریبا گفت: بازم ممنون باباجون دستت درد نکنه. پدرش گفت: منم ازت ممنونم که صبر کردی تا حقوق بگیرم و این کفشارو برای دختره قشنگم بخرم و هردو خوشحال به سمت خونه رفتن.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

شانزده − پانزده =

بدون دیدگاه