داستان مسابقه _ داستانی برای مغرور نشدن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان مسابقه

✅هدف از قصه امشب مغرور نشدن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان مسابقه:

روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز و بزرگ اسب قهوه ای زیبایی زندگی میکرد. اسب قهوه ای خیلی از خودراضی و مغرور بود و همش به زیبایی و سرعت زیاد خودش مینازید و فکر میکرد که از همه حیوونای جنگل بهتر و سریع تره. یه روز همینطور که داشت توی جنگل گردش میکرد و علفای تازه رو میخورد چشمش به یه حلزون افتاد ، اسب قهوه ای دید که حلزون کوچولو خیلی کند و آهسته حرکت میکنه به خاطر همین شروع کرد به اذیت کردن و مسخره کردن حلزون کوچولو.
اسب قهوه ای گفت: حلزون کوچولو چقدر سریع میری ، میخوای با هم مسابقه بدیم؟ حلزون اول تصمیم گرفت که به اسب توجهی نکنه و به راهش ادامه بده ولی اسب قهوه ای دوباره گفت: خوب نگاه کن ببین چقدر کندی ، کلی طول میکشه تا به جایی که میخوای برسی ولی در عوض ببین من چقدر فرز و سریعم و از همه تندتر میدوم. حلزون کوچولو که اصلا از این طرز حرف زدن اسب خوشش نیومده بود حسابی ناراحت شد ولی از اونجایی که میدونست اسب خیلی به سرعت خودش مینازه و مغروره پیش خودش فکر کرد که باید یه درس درست و حسابی بهش بدم تا دیگه کسی رو مسخره نکنه و بهش نخنده ، این بود که به اسب گفت: باشه قبوله من و شما سه روز دیگه با هم مسابقه میدیم.
بعد از این حرف حلزون به خونه رفت و همه حلزونا رو هم صدا کرد تا درباره این موضوع باهاشون صحبت کنه. حلزون کوچولو به دوستاش گفت که قراره سه روز دیگه اون و اسب قهوه ای با همدیگه مسابقه بدن. حلزونا با هم مشورت کردن و یه نقشه کشیدن تا اسب قهوه ای رو شکست بدن و ازش جلو بزنن و از اونجاییکه تقریبا همه حلزونا شبیه هم بودن ، تصمیم گرفتن که به وسیله هوش و زیرکی خودشون اسب رو گیج و سردرگم کنن.
وقتی که روز مسابقه رسید ، حلزونا صبح خیلی زود از خونه هاشون اومدن بیرون. حلزونا شروع کردن در طول مسیر مسابقه از خط شروع تا خط پایان لای بوته ها و علفها با فاصله های خیلی کوتاه و نزدیک به همدیگه قایم شدن. مسابقه شروع شد و اسب قهوه ای یه کم دوید و بعد پایین رو نگاه کرد تا ببینه حلزون کجاست ولی دید که حلزون جلوی پاش داره میره و حرکت میکنه. اسب سرعتشو بیشتر کرد ولی با تعجب دید که باز حلزون از اون جلوتره و داره روی زمین حرکت میکنه اون با خودش گفت چطور ممکنه حلزون انقدر سریع باشه؟ ایندفعه اسب قهوه ای شروع کرد با سرعت خیلی زیاد دویدن و حرکت کردن ولی هر چی اون سرعتش رو بیشتر میکرد باز هم میدید که حلزون ازش جلو زده و هنوز هم داره به حرکت خودش ادامه میده. اسب که حسابی تعجب کرده بود پیش خودش گفت: چه جوری حلزون از من جلوتره؟ من میتونم سریعترین کارها رو انجام بدم و از همه تندتر بدوم. اسب قهوه ای که با تندترین سرعتی که میتونست دویده بود وقتی به خط پایان نزدیک شد باز هم دید که حلزون جلوتر از اون داره حرکت میکنه و آخر هم خسته شد و از مسابقه دادن کنار رفت. اون که فهمیده بود رفتار درستی با حلزون نداشته با خجالت و شرمندگی از حرف و رفتار خودش گفت: باشه قبول من باختم ، ببخشید که شما رو دست کم گرفتم و مسخره کردم لطفا منو ببخشین. همه حلزونایی که تو مسیر مسابقه قایم شده بودن تا به حلزون کوچولو تو مسابقه دادن کمک کنن از بین سبزه ها و علفا بیرون اومدن و وقتی که اسب قهوه ای اونا رو دید جریان رو متوجه شد که داشتن غرور چیزی خوبی نیست و از همه حلزون ها معذرت خواهی کرد و تصمیم گرفت که دیگه کسی رو مسخره و اذیت نکنه.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

9 + 10 =

بدون دیدگاه