داستان نازی کوچولو _ داستانی برای تمیزی و مرتب بودن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان نازی کوچولو

✅هدف از قصه امشب تمیزی و مرتب بودن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان نازی کوچولو:

پدر و مادر نازی کوچولو کارمند بودن و اونا هر روز نازی رو به مهد کودک میبردن و خودشون به سرکار میرفتن. مادر نازی هميشه خوراکی های خوشمزه توی کیفش میذاشت تا توی مهد بخوره و با دوستاش بازی کنه.
یه روز پدر نازی کوچولو یه کیف خوشگل براش خرید ، یه کیف که روی اون یه جوجه اردک بامزه دوخته شده بود. یه جوجه اردک با نوک نارنجی و بالهای زرد و پاهای قرمز ، جوجه اردک میخندید و خوشحال بود و چشمهاش برق میزدن. نازی کوچولو هم از اون کیف خیلی خوشش اومد و پدرش رو بوسید و ازش تشکر کرد. فردای اون روز مادر نازی یه بسته بیسکویت و دوتا سیب و دوتا شکلات و یه ظرف غذا توی کیف نازی گذاشت. نازی کیف جوجه اردکیش رو برداشت و به مهد کودک رفت. توی مهد ، نازی جوجه اردک رو به دوستش شادی نشون داد و شادی وقتی کیف نازی رو دید گفت: چه جوجه قشنگی ، داره میخنده. نازی گفت: آره هميشه میخنده آخه میدونه که من خیلی دوستش دارم. اون روز بچه ها توی مهد کودک با هم بازی میکردن. نازی خیلی زود گرسنه اش شد و یکی از شکلاتهاش رو خورد و کاغذش رو داخل کیفش انداخت و بعد چند تا بیسکویت خورد و بسته اونا رو هم داخل کیفش گذاشت. سیب ها رو هم گاز زد و آشغال هاشون رو توی کیف ریخت و رفت و با بچه ها بازی کرد ، خوب که خسته شد به سراغ کیفش اومد تا غذاش رو برداره و ببره و بخوره. دید اردک روی کیفش اخم کرده و ناراحته و دیگه نمیخنده ، نگران شد و خاله مژگان رو صدا کرد. خاله مژگان مربی مهد ازش پرسید: چی شده نازی جون؟ چیکارم داشتی؟ نازی گفت: خاله مژگان ، صبح که اومدم جوجه اردکم خوشحال بود و میخندید اما حالا اخم کرده و نمیخنده. خاله مژگان کیفش رو برداشت جوجه اردک رو نگاه کرد و گفت: چه جوجه ی قشنگی اما راست میگی انگار ناراحته و باید ببینیم از چی ناراحته. داخل کیف رو نگاه کرد و آشغال های خوراکی ها ، کیف نو و تمیزش رو کثیف کرده بودن. خاله مژگان آشغالها رو بیرون ریخت و ظرف غذا رو هم در آورد و به نازی گفت: عزیزم چرا آشغال خوراکی ها رو توی کیف ریختی؟ کیفت کثیف و به هم ريخته شده و جوجه اردکت رو ناراحت کرده. چرا صبر نکردی تا خودم بیام و سیب ها رو برات پوست بکنم و بیسکویتت رو باز کنم؟ چرا کاغذ شکلات ها رو توش انداختی؟ تازه به من نگفتی که غذا آوردی تا برات داخل یخچال بذارمش که خراب نشه ، تمام اینا کیف خوشگلت رو کثیف کرده و جوجه کوچولو رو ناراحت کرده واسه همین دیگه نمیخنده.
نازی ناراحت شد و نزدیک بود بزنه زیر گریه که خاله مژگان گفت: غصه نخور عزیزم الان کاری میکنم تا جوجه ات بخنده. بعد کیف نازی کوچولو رو خالی کرد و اونرو تکون داد و تمیزش کرد و به جوجه اردک گفت: جوجه کوچولو اخماتو واکن ، نازی جون دیگه کیفش رو کثیف نمیکنه و دیگه آشغال توی کیفش نمیریزه و قول میده که ازت خوب مواظبت کنه.
حرف های خاله که تموم شد ، جوجه اردک دوباره خندید و چشمهاش برق زد و نازی خیلی خوشحال شد. نازی به خاله مژگان گفت: من قول میدم دیگه آشغال ها رو توی سطل آشغال میریزم و دیگه کیفم رو کثیف نمیکنم. خاله مژگان هم نازی کوچولو رو بوسید و به نازی کوچولو که قول داده بود هميشه تمیز و مرتب باشه ، آفرین گفت.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

یازده + 20 =

بدون دیدگاه