داستان خاله موشه و مهمونای ناخوانده _ داستانی برای دوستی و مهربونی

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه

داستان خاله موشه و مهمونای ناخوانده

✅هدف از قصه امشب دوستی و مهربونی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان خاله موشه و مهمونای ناخوانده:

یه خاله موش مهربونی بود که با آقا موشه کنار هم سالیان سال بود که با خوشی و خوبی زندگی میکردن. خاله موشه هر روز کارش شده بود گرد گیری و نظافت و پخت و پز و به کارهای خونه و باغچشون رسیدگی میرد. خاله یه روز خیلی حوصله اش سر رفته بود و ناراحت بود و با خودش میگفت آخه تا کی اینجوری فقط بشورم و بسابم و خسته بشم ، چرا نمیریم مسافرت؟ پس کی بریم تفریح کنیم؟
اون روز اما یه اتفاق خیلی مهم رو فراموش کرده بود ، یه اتفاق که هم واسه خودش و هم واسه آقا موشه خیلی مهم بود. آقا موشه از این که میدید خاله موشه هیچ حرفی از اون اتفاق نمیزنه تعجب کرده بود و با خودش میگفت: حتما امروز خاله میخواد منو امتحانم کنه و میدونم که اتفاق به این مهمی رو فراموش نمیکنه و بعد با خودش خندید و گفت: خاله فکر کرده من فراموشکارم و یادم رفته که امروز چه روزیه ، واسه همینم ناراحته. اونروز داشت کم کم به شب نزدیک میشد اما خاله هیچ حرفی نمیزد ، آقا موشه تصمیم گرفت کاری کنه پس لباساشو پوشید و از خونه زد بیرون. یه مدتی گذشت و از آقا موشه خبری نشد و خاله ناراحت یه گوشه نشست و همونجوری که دلش گرفته بود با خودش گفت ، اینم از آقا موشه که منو تنها گذاشته و رفته دنبال کارای خودش اینجوری نمیشه من باید واسه خودم یه کاری کنم که یه دفعه یه چیزی تو ذهنش جرقه زد و با خودش گفت بهتره که بلند شم و یه کیک خوشمزه بپزم و اینجوری هم سرم گرم میشه هم وقتی آقا موشه برگشت خوشحال میشه چون خیلی کیک دوست داره. اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت تو آشپزخونه و دست به کار شد و همین که کیکش آماده شد ، صدای در خونه به گوشش رسید. خاله خوشحال شد و رفت سمت در و با خودش گفت: حالا آقا موشه از اینکه میبینه چه خانم کدبانویی داره خیلی خوشحال میشه اما وقتی در رو باز کرد همه دوستاشو پشت در دید و از تعجب خشکش زد. اون دید که همه دوستاش یکی یکی با هدیه های مختلف اومدن تو خونه و پشت سرشون آقا موشه اومد و یه هدیه بزرگ تو دستش بود و همگی با هم بلند یک صدا گفتن: خاله جون تولدت مبارک. خاله که از خوشحالی زبونش بند اومده بود بهشون گفت: چه تصادف جالبی منم کیک پختم و بعد رفت کیک رو آورد و اومد پیش دوستاش و همگی با هم از کیک دستپخت خاله خوردن و خیلی شادی و بزن بکوب کردن وخاله موشه هم کلی ازشون به خاطر این محبتشون تشکر کرد و بعد خداحافظی کردن ، هر کدوم رفتن خونه خودشون.
خاله موشه از همسر مهربونش به خاطر این اتفاق قشنگ تشکر کرد و بهش قول داد دیگه هیچ وقت تو خونه بی حوصله نباشه و هر وقت احساس دلتنگی کرد سر خودشو به یه کار مفید گرم کنه و آقا موشه هم از این که میدید چنین خانم مهربونی داره خوشحال بود.

2
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

5 × 4 =

2 دیدگاه

  • Avatar فیروزه
    3 هفته پیش

    عالی بود

  • Avatar Firouzeh
    3 هفته پیش

    عالی بود ممنون