داستان گل سر گمشده _ داستانی برای مهربونی و محبت کردن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان گل سر گمشده

✅هدف از قصه امشب مهربونی و محبت کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان گل سر گمشده:

تو یه جنگل قشنگ و پر از درخت که حیوونای زیادی توی جنگل زندگی میکردن ، یکی از این اهالی جنگل اسمش تانا بود که تانا یه گنجشک خیلی قشنگ و خیلی مودبی بود و همه اهالی جنگل اونو دوست داشتن.
تانا یه گل سر خیلی قشنگ داشت و هر روز که از خواب بلند میشد اونو به سرش میزد و این طرف و اون طرف جنگل پرواز میکرد. گل سر تانا سفید بود و یه نگین طلایی روش داشت و همه حیوونای جنگل تانا رو به خاطر زیباییش تحسین میکردن. یه روز صبح تانا وقتی از خواب بیدار شد با تعجب دید که گل سر ، سر جاش نیست همه جای اتاقش رو گشت ولی گل سر رو پیدا نکرد.
تانا با ناراحتی به پیش مادرش رفت ، مادر در حال آماده کردن صبحانه بود. تانا به مادرش گفت: مامان جون ، گل سر منو ندیدی؟ مادر گفت: سلامت کو عزیزم؟ تانا گفت: مامان جون سلام من خیلی ناراحتم چون گل سرم نیست. مامان باتعجب گفت: یعنی گمش کردی؟ تانا با ناراحتی سرش رو تکون داد. مادر با مهربونی دخترش رو بغل کرد و گفت: برو توی جنگل و از دوستات بپرس شاید اونا دیده باشن من مطمئنم که حتما پیداش میکنی. تانا به سمت جنگل پرواز کرد و اول از همه پیش سنجاب که یکی از دوستایی بود که همیشه با تانا بازی میکرد رفت ، اسم سنجاب نانی بود. نانی وقتی تانا رو دید فکر کرد که مثل همیشه اومده تا با هم بازی کنن ولی تانا خیلی ناراحت بود وقتی نانی رو دید بدون معطلی سلام کرد و گفت: نانی گل سر منو ندیدی؟ نانی با تعجب گفت: مگه گمش کردی؟تانا با ناراحتی گفت: با خودم حدس زدم شاید دیروز که این جا بازی میکردیم گمش کرده باشم. نانی گفت: من این جا ندیدیمش ولی اگه پیداش کردم بهت خبر میدم. تانا از نانی تشکر کرد و دوباره شروع به پرواز کرد ، یاد دوست دیگه اش خرگوش افتاد ، اسم خرگوش پِتی بود. پتی مشغول تمیز کردن دور و بر خونه اش بود تا چشمش به تانا افتاد دست از کار کشید و به سمت اون رفت. تانا به دوستش سلام کرد و بدون معطلی پرسید؟ پتی وقتی داشتی این جا رو تمیز میکردی گل سر منو ندیدی؟ پتی گفت: همون که رنگش سفیده و خیلی برق میزنه؟ تانا گفت: آره درسته همونه ، دیروز گمش کردم. پتی با ناراحتی گفت: چه حیف شد خیلی قشنگ بود و خلاصه تانا گشت و گشت ولی خبری از گل سر نبود.
جغددانا تانا رو دید و دلیل ناراحتیش رو پرسید ، تانا هم خیلی مفصل همه چیز رو براش تعریف کرد و جغد دانا هم لبخندی زد و گفت: من فکر کنم که بدونم گل سر براقت باید کجا باشه. تانا خندید و با خوشحالی پرسید: واقعا میگی جغد دانا؟ کجاست بیا بریم هر چه زودتر پیداش کنیم. جغد دانا هم لبخندی زد و گفت: پس پرواز کن و دنبال من بیا. دوتایی پرواز کردن و رفتن هر چی جلوتر رفتن تانا دید که دارن به خونه کلاغ پر سیاه نزدیک میشن. تانا با تعجب پرسید: برای چی ما اومدیم اینجا؟ جغد دانا گفت: وقتی بهم  گفتی گل سرت برق میزنه فهمیدم که گل سرت باید پیش کلاغ پرسیاه باشه چون کلاغ فقط چیزای براق و دوست داره و همیشه تو جنگل میگرده و این وسایل رو جمع میکنه فکر کنم پیشش باشه. وقتی به خونه کلاغ پرسیاه رسیدن ، دیدین که پرسیاه داره خونشو تمیز میکنه. هر دو به پرسیاه سلام کردن و پرسیاه گفت: سلام خیلی خوش اومدین بیاین تو خونه تا یه چیزی با هم بخوریم. جغد دانا لبخندی زد و گفت: پرسیاه جان تانا گل سرش رو گم کرده ، میخواستم ببینم وقتی صبح داشتی توی جنگل چرخ میزدی ، پیداش نکردی؟ پرسیاه یه کمی فکر کرد و گفت: این گل سر چه شکلی بود؟ تانا گفت: یه گل سر سفید بود که روش یه نگین براق داشت. پر سیاه گفت: پس اون گل سر قشنگ برای شماست؟ من اونو پایین درخت توت پیدا کردم و از هر کسی پرسیدم نمیدونست برای کیه و برای همین آوردمش خونه تا صاحبش رو پیدا کنم و گل سر رو بهش بدم. تانا خیلی خوشحال شد و گفت: آره خودشه بالای درخت توت خونه ماست. کلاغ پرسیاه رفت و گل سر تانا رو براش آورد و تانا کلی خوشحال شد و از محبتهای جغد دانا و کلاغ پرسیاه کلی تشکر کرد.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

5 × 2 =

بدون دیدگاه