داستان همکاری _ داستانی برای مشورت و همکاری

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان همکاری

✅هدف از قصه امشب مشورت کردن و همکاری هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان همکاری:

یه جنگلی بود که درختای اون روز به روز افسرده میشدن و کم شدن بارش بارون باعث شده بود آب چشمه هاش کمتر و کمتر بشه. تو این جنگل یه موشی بود که خیلی جا ها سفر کرده بود و چون خیلی باهوش بود هر چی رو میدید سعی میکرد اون کار یا شغل رو به تجربیات خودش اضافه کنه و اون رو یاد بگیره به همین دلیل دایره اطلاعاتش از همه حیوونای اون جنگل بیشتر بود و چون این موش بین حیوونا یه کمی باهوش تر بود برای همین حیوونای جنگل برای مشورت پیش موش میومدن و موش هم بهشون کمک میکرد.
موش به دوستاش گفت که بهتره به فکر ترک کردن این جنگل باشیم و به جنگل دیگه بریم. دوستای او چون میدونستن موش دانا حرف بی ربطی نمیزنه ، حرف اون رو قبول کردن و به دستور موش خودشون رو آماده ترک اون جنگل کردن. اونا رفتن تا جای جدیدی برای زندگی پیدا کنن چون هدفشون معلوم بود و اتفاقا به جایی رسیدن که خیلی جای خوبی بود و موش از دوستاش خواست که همون جا برای خودشون لونه بسازن. دوستای موش به حرفش زیاد اهمیت ندادن و مشغول بازی و تفریح شدن ولی موش بلافاصله شروع به کندن زمین کرد و یکی دو روزی رو با زحمت فراوان این کار طاقت فرسا رو ادامه داد و بالاخره تونست لونه خودش رو آماده کنه اما دوستای بازیگوش اون هميشه در حال تفریح بودن و صدای قهقهه اونا هر روز شنیده میشد.
موش بعد از تموم شدن کار ساخت لونش به فکر جمع کردن آذوقه افتاد و رفت دنبال آذوقه و یکی دو روزی هر چقدر که میتونست آذوقه فراهم کرد و دوستای خودش رو به مهمونی دعوت کرد اون روز اونا دور هم خیلی خوشگذروندن و در آخر موش به دوستاش توصیه کرد دوستان من به فکر فردا هم باشین وضعیت هوا هميشه همینجوری نمیمونه. سعی کنین لونه محکم برای خودتون تهیه کنین ، اونا از هم خداحافظی کردن و رفتن و چند روزی به همین روال گذشت اما هنوز هیچ یکی از دوستای موش هم لونه ای برای خودش نساخته بود و چند روزی گذشت هوا بطور ناگهانی سرد شد. دوستای موش به فکر لونه ساختن افتادن ، اونا به دلیل اینکه هوا سرد شده بود خیلی سریع لونشون رو درست کردن که خیلی هم محکم نبود و بعد از چند ساعت هوا طوفانی شد و تو اولین ساعت های شروع طوفان همه دوستای موش لونه هایی که ساخته بودن رو از دست دادن و همگی بی پناه شدن. تحمل این وضعیت برای همه اونا خیلی سخت بود و همه اونا تو صحبت های خودشون متوجه این نکته شدن که باید برای راه حل این مشکل به سراغ موش برن و ازش کمک بگیرن ، اونا با هم به سراغ موش رفتن و مشکل خودشون رو باهاش در میون گذاشتن.
موش از اونا دعوت کرد که به لونش بیان و چند روزی رو باهاش زندگی کنن و بعد از تموم شون طوفان و خوب شدن هوا به فکر سر پناهی محکم و دائمی برای خودشون باشن. اونا هم قبول کردن و چند روزی رو با هم در کنار هم به خوبی و خوشی سپری کردن و از خاطرات شیرین گذشته خودشون تعریف کردن و خیلی به همه اونا خوش گذشت و بعد از اینکه طوفان فروکش کرد اونا همگی با هم فکری همدیگه و کمک به همدیگه برای ساخت لونه محکم برای هم کار رو شروع کردن و سال های زیادی رو کنار هم با شادی و خوشی زندگی کردن.

1
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

پنج × 2 =

یک دیدگاه

  • Avatar کاظمی
    3 هفته پیش

    عالی بود