داستان پیک نیک در جنگل _ داستانی برای مهربونی و احترام گذاشتن به هم

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان پیک نیک در جنگل

✅هدف از قصه امشب مهربونی و احترام گذاشتن به هم هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان پیک نیک در جنگل:

تو یه جنگل بزرگ و زیبا که پر از درختا و گلهای رنگارنگ بود و حیوونای زیادی کنار هم زندگی میکردن. یکی از روزهای آفتابی میمون ، فیل ، هشت پا و توکا تصمیم گرفتن که برای تفریح به وسط جنگل برن و اونجا چادر بزنن و حسابی خوش بگذرونن و بازی کنن.
اونا میخواستن برای تفریح و گردش و پیک نیک برن و اونجا بازی کنن و غذاهای خوشمزه بخورن. چهارتا دوست کوله های خودشون رو پر از غذاهای خوشمزه کردن و به راه افتادن. اونا ساعتها راه رفتن تا اینکه بالاخره به وسط جنگل رسیدن ، جایی که قرار بود همونجا چادر بزنن. اونا همینطور که مشغول برپا کردن چادرشون بودن یه دفعه چیز عجیبی دیدن ، اونا دیدن که چندتا از حیوونای دیگه هم به اونجا اومدن و چادر زدن.
زرافه ، گوزن و تمساح هم برای گردش به وسط جنگل اومده بودن و بیرون چادر نشسته بودن و مشغول تفریح بودن. زرافه که اون چهار تا دوست رو دید جلو اومد و گفت: سلام دوستان ، خیلی خوش اومدین میتونم کمکتون کنم؟ میمون با نارحتی گفت: نه ممنون ، ما نیازی به کمکت نداریم. بعد هم چهار تا دوست به کناری رفتن و مشغول صحبت با همدیگه شدن ، میمون گفت: مگه کسی از اونا کمک خواسته که میخوان به ما کمک کنن؟ من دوست ندارم کنار اینا چادر بزنیم و اصلا ازشون خوشم نمیاد بهتره از اونا فاصله بگیریم و جای دیگه چادر بزنیم و خودمون تنهایی تفریح کنیم. فیل و هشت پا و توکا حرف میمون رو قبول کردن و چادرشون رو برپا کردن و غذاهای خوشمزه داخل کیفشون رو بیرون آوردن و مشغول خوردن شدن. همون لحظه تمساح در حالی که کاسه ای توی دستاش بود جلو اومد و گفت: بفرمایید دوستان برای شما مقداری سوپ گرم آوردم و امیدوارم که دوست داشته باشین. یه دفعه میمون گفت: ما سوپ دوست نداریم اما فیل و هشت پا و توکا تشکر کردن و سوپ رو گرفتن. بعد هم هشت پا یه بشقاب از ماکارونی های خوشمزه ای رو که درست کرده بودن رو به تمساح داد. میمون ناراحت شد و به دوستاش گفت: مگه من نگفتم که به اونا محل نذارین و کاری به کارشون نداشته باشین؟ من میخوام خودمون تنهایی تفریح کنیم. اون روز قشنگ آفتابی کم کم تموم شد و شب از راه رسید و هر کدوم از چهار تا دوست داخل چادر رفتن و خوابیدن.
صبح روز بعد میمون با صدایی از خواب بیدار شد ، انگار از بیرون چادر صدایی میومد و وقتی بیرون رفت دید که دوستاش مشغول گفت و گو و صحبت کردن با تمساح و زرافه و گوزن هستن. میمون خیلی ناراحت شد و یه دفعه پرید وسط جمعشون و شروع کرد به سر و صدا کردن. گوزن لیوان آبی به میمون داد و گفت: چرا اینقدر ناراحت هستی؟ بیا با همدیگه برای تفریح به جنگل بریم. اما میمون لیوان رو گرفت و پرتش کرد روی زمین و گفت: من دوست ندارم با شما دوست بشم ، ما رو تنها بذارین و ما با شما به جنگل نمیایم. چهار دوست کوله هاشون رو برداشتن و تنهایی برای تفریح و گشت و گذار به جنگل رفتن و وسط جنگل رودخونه بزرگی جریان داشت ولی زمانی که اونا میخواستن از رودخونه رد بشن اتفاق بدی براشون افتاد و یه دفعه کوله پشتی های اونا داخل آب افتاد و آب رودخونه با سرعت همه کوله های چهار تا دوست رو با خودش برد. توکا گفت: حالا غذا چی بخوریم؟ چهارتا دوست که خیلی غمگین و ناراحت شده بودن خسته به چادرشون برگشتن. شب شده بود و اونا حسابی خسته و گرسنه بودن اما دیگه غذایی برای خوردن نداشتن. برای همین تصمیم گرفتن که زود بخوابن اما از بیرون چادر بوهای خوبی می اومد و انگار تمساح و گوزن غذاهای خوشمزه ای پخته بودن. همین طور که چهار دوست در حال فکر کردن به غذا بودن یه دفعه صدایی اومد. تمساح بود که اونا رو صدا میزد ، تمساح گفت: دوستان بیایین شام رو کنار هم بخوریم. میمون که متوجه رفتار زشت خودش با تمساح و گوزن و زرافه شده بود خیلی خجالت کشید و از دوستاش و تمساح و گوزن و زرافه معذرت خواهی کرد و قول داد که همیشه با همه مهربون و خوش برخورد باشه و بعدش چهار تا دوست که خیلی گرسنه بودن دعوت تمساح رو قبول کردن و تصمیم گرفتن که برای خوردن شام به چادر تمساح و دوستاش برن و اون شب هم کلی بهشون خوش گذشت.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

20 − 20 =

بدون دیدگاه