سنجاب کوچولوها _ داستانی برای کنار گذاشتن تنبلی

زمان تقریبی مطالعه 4 دقیقه

داستان سنجاب کوچولوها

✅هدف از قصه امشب کنار گذاشتن تنبلی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان سنجاب کوچولوها:

تو یه جنگل بزرگ و پر درخت سه تا سنجاب کوچولو همراه مامان سنجاب و بابا سنجاب بالای یه درخت بزرگ زندگی میکردن. سه تا سنجاب کوچولو با هم یه فرق هایی داشتن که یکی از سه تا سنجاب خیلی تنبل بود ، سنجاب وسطی خیلی پرخور و شکمو بود و سنجاب آخر هم زرنگ و باهوش بود. هر روز بابا سنجاب و مامان سنجاب از بچه هاشون میخواستن که تو کارهای جنگل به اونا کمک کنن و همکاری داشته باشن ولی به جز سنجاب کوچولو ، دو تا سنجاب دیگه باهاشون به جنگل نمیرفتن و تو لونه میموندن.
تا اینکه یه روز صبح وقتی بچه سنجابها از خواب بیدار شدن ، پدر و مادرشون به اونا گفتن: بچه های خوب و دوست داشتنی ، ما برای اینکه پدربزرگ یه کمی مریض شده باید به لونشون که اونطرف جنگل میریم و شاید تا چند روز برنگردیم تو این چند روز خودتون باید همه کارها رو انجام بدین تا ما از سفر برگردیم. روز اول بعد از رفتن مادر و پدر سنجابها ، اونا با خودشون فکر کردن که چه کاری باید انجام بدن. سنجاب تنبل که بزرگتر از از دوتا برادرش بود به اونا گفت: من فکر میکنم بهتره که همین جا تو خونه بمونیم و هیچ کاری رو انجام ندیم و استراحت کنیم چون بابا سنجاب صبح زود رفته جنگل و برای ما به اندازه کافی غذا آورده برای همین اصلا لازم نیست که خودمون رو زحمت بدیم و از خونه بیرون بریم و تو جنگل دنبال غذا بگردیم من میخوام همین جا بمونم و استراحت کنم. سنجاب شکمو هم گفت: منم فکر میکنم بهتر باشه که تو خونه بمونیم ، بابا سنجاب و مامان سنجاب برای امروز غذا تهیه کردن و ما هم میتونیم اونا رو بخوریم. سنجاب باهوش گفت: ما نباید تو خونه بمونیم و باید به جنگل بریم و برای خودمون غذا تهیه کنیم. شاید فردا اتفاقی بیفته که نتونیم برای پیدا کردن غذا به جنگل بریم پس بهتره که امروز به جنگل بریم و غذا جمع کنیم ولی سنجاب تنبل به داخل خونه رفت و یه گوشه خوابید. سنجاب شکمو هم خودش رو به خوردنی ها رسوند تا هر چی که میتونه از اونا بخوره ولی سنجاب کوچولو آروم از خونه بیرون اومد و خودش رو به اطراف لونشون رسوند و شروع به بازی و غذا خوردن با سنجاب هایی کرد که روی درخت های دیگه جنگل زندگی میکردن. هوا داشت تاریک میشد که سنجاب باهوش خودش رو به خونه رسوند. سنجاب تنبل از خواب بیدار شده بود و دنبال غذا میگشت ولی متوجه شد که سنجاب شکمو هر چی خوردنی تو خونه بود رو خورده بود و چیزی باقی نذاشته بود و تازه با خودش فکر کرد که اگه به حرف برادرش گوش میکرد و برای پیدا کردن غذا به جنگل میرفتن چقدر خوب میشد و الآن هم گرسنه نمیخوابیدن.
صبح روز بعد وقتی سنجاب زرنگ از خواب بیدار شد ، سنجاب تنبل و سنجاب شکمو هنوز خواب بودن و اون خودش رو به پایین درختی که لونشون روی اون بود رسوند و به وسط جنگل رفت. بعد از ظهر وقتی که به لونه برگشت ، سنجاب شکمو و سنجاب تنبل هنوز از درخت پایین نیومده بودن. دو سنجاب از سنجاب باهوش خواستن که به اونا کمک کنه تا غذا پیدا کنن اما سنجاب کوچولو به اونا گفت: اگه غذا میخواین باید خودتون دنبال غذا برین و خودتون غذا پیدا کنین و برای پیدا کردن غذا سعی و تلاش کنین. ولی دو سنجاب دیگه گفتن: ما که نمیدونیم چطور باید تو جنگل غذا پیدا کنیم. سنجاب کوچولو به اونا گفت: من به شما یاد میدم که چطور تو جنگل برای خودتون غذا پیدا کنین. سه بچه سنجاب از درخت پایین اومدن و شروع به حرکت تو جنگل کردن. سنجاب تنبل که از لونه زیاد بیرون نیومده بود ، زیاد نمیتونست تند حرکت کنه و زود خسته میشد و سنجاب شکمو هم اونقدری غذا خورده بود که حسابی چاق شده بود و به همین دلیل نمیتونست تندتند راه بره. اونا وقتی به جنگل رفتن و برگشتن شب شده بود و سنجاب کوچولو به اونا گفت: اگه میخواین غذای بیشتری پیدا کنین و کمتر تو جنگل حرکت کنین باید صبح زود از خواب بیدار بشین.
فردا صبح زود سه سنجاب از لونه بیرون اومدن و شروع به حرکت تو جنگل کردن و اونا هم خیلی زود غذا پیدا کردن و بعد از اینکه غذا خوردن ، یه مقداری هم با خودشون به لونه بردن. عصر هم اونا دوباره به جنگل رفتن و دوباره یه مقداری غذا پیدا کردن و به لونه آوردن. اونا روز بعد هم به جنگل رفته و غذا جمع کردن و بعد از چند روز تلاش تونسته بودن تو لونشون خوردنی داشته باشن. بابا سنجاب و مامان سنجاب ظهر روز بعد وقتی به لونه برگشتن بچه سنجاب ها تو لونه نبودن ، اونا با تعجب دیدن که غذاهای زیادی تو خونه هست و اون شب وقتی بچه ها دوباره به لونه برگشتن بابا سنجاب و مامان سنجاب با خوشحالی اونا رو بوسیدن. بابا سنجاب به اونا گفت: خیلی خوشحالم که شما تنبلی رو کنار گذاشتین و خودتون میتونین کارهاتون رو انجام بدین. شما تو این چند روز یاد گرفتین که باید تلاش کنین و به اندازه غذا بخورین و حالا وقتی به جنگل میرین علاوه بر اینکه غذا پیدا میکنین دوست های زیادی هم پیدا کردین و خیلی خوشحال و شاد هستین و یه خبر خوب هم اینکه حال پدربزرگتون هم بهتر شده و ما هم برگشتیم و بچه ها با شنیدن این جمله کلی خوشحال شدن.
از روز بعد بچه سنجاب ها و پدر و مادرشون با هم از لونه بیرون میرفتن و اونا تو جنگل گردش میکردن و عصر ها با غذا به لونه برمیگشتن. بچه ها یاد گرفته بودن بعضی روزها که هوا سرد و توفانی میشه اونا باید تو لونشون به اندازه کافی غذا جمع کرده باشن. از اون روز به بعد سنجاب تنبل و سنجاب شکمو دیگه سنجاب پرکار و کوشا شده بودن و اونا کنار سنجاب باهوش خیلی خوشحال بودن چون برادر کوچولو زرنگشون به اونا یاد داده بود که تو جنگل بازی کنن و دوست پیدا کنن و هم بتونن غذا پیدا کنن.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

ده + 13 =

بدون دیدگاه