داستان سیاوش _ داستانی برای مودب بودن و احترام در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه

داستان سیاوش

✅هدف از قصه امشب مودب بودن در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان سیاوش:

روزی روزگاری پسری بود به نام سیاوش که همراه پدر و مادر و برادرش زندگی میکرد. سیاوش یه ایراد بزرگی داشت این که بی ادب بود و خیلی زود عصبانی میشد و معمولا آدم های دور و اطراف اون از برخوردهاش ناراحت و دلگیر میشدن چون سعی نمیکرد با هیچکس مودب صحبت کنه.
سیاوش هر وقت هر چی میخواست بدون اجازه برمیداشت و یا هر وقت کسی ازش کمک میخواست بدون توجه رد میشد و میرفت و اگه کسی رو اذیت میکرد بدون توجه به احساسات طرف مقابل بهش میخندید. پدر و مادر سیاوش سعی میکردن که کلمات خوب و مودبانه یعنی لطفا ، متشکرم ، ممنون و ببخشید رو بهش یاد بدن ولی اون نه تنها از این کلمات استفاده نمیکرد بلکه هر کسی رو هم که از این کلمه ها استفاده میکرد و مسخره میکرد. بالاخره یه روز وقتی سیاوش داشت دم در خونه بازی میکرد یه پیرمرد رهگذری که داشت از جلوی خونه ی اونا رد میشد آدرس خونه ای رو ازش پرسید که سیاوش با بداخلاقی گفت: پیرمرد نادون نمیبینی دارم بازی میکنم؟ برو از یکی دیگه بپرس. پیرمرد خیلی خجالت کشید و گفت: باشه میرم ولی پسرم اینو بدون که از این به بعد هر بار که حرف زشتی بزنی و یا بی ادبی بکنی صورتت زشت و زشت تر ميشه. پیرمرد این رو گفت و با لبخندی دور شد ، همون لحظه سیاوش پاش به پله گیر کرد و صورتش به دیوار کشیده شد و خراشی روی اون افتاد.
فردای اون روز سیاوش به پارک رفت ، بچه ها اون رو به خاطر بی ادبی و اخلاق بدش بازی نمیدادن و سیاوش هم فقط به تماشای بازی اونا نشست. وقتی که بچه ها فوتبال بازی میکردن توپ با سرعت به سمتش اومد و توپو گرفت. یکی از پسرها به سمتش اومد و ازش خواست توپ رو براش پرت کنه ولی سیاوش با بی ادبی گفت: مگه کورین؟ اصلا توپو نمیدم. پسر بچه عصبانی شد و مشتی به صورت سیاوش زد و خراشی دیگه ای روی صورت سیاوش بوجود اومد و سیاوش به شدت احساس درد کرد و به خونه برگشت. مادر سیاوش وقتی که صورتش رو دید گفت: عزیزم چرا صورتت زخمی شده؟ ولی سیاوش با اخم و بی حوصلگی گفت: چیکار به صورت من داری؟ همون لحظه برادر کوچیکش که داشت بازی میکرد بهش برخورد کرد و صورت سیاوش به کابینت خورد. سیاوش برادرش رو هل داد و به دستشویی رفت تا صورتش رو با آب بشوره ، وقتی جلوی آینه دستشویی ایستاد و صورتش رو دید خیلی ناراحت شد و به همه ی اتفاقایی که تو اون دو روز و بعد از حرف پیرمرد افتاده بود فکر کرد و متوجه شد که هر بار کار بدی میکنه و با تندی با بقیه رفتار میکنه صورتش زخمی و زشت میشه. وقتی که از دستشویی بیرون اومد پدرش رو دید که از سرکار برگشته بود ، پدرش ازش پرسید: چرا صورتت اینجوری شده پسرم؟ سیاوش با چشمایی پر از اشک گفت: بابا لطفا ولم کن اما پدر با اصرار سیاوش رو بغل کرد و زخمش رو بوسید. بعد از اون وقتی داشت از جلوی آینه رد میشد متوجه شد که زخمش کم رنگ شده ، وقتی این اتفاق رو دید و متوجه شد که اگه با ادب باشه و از کلمه هایی مثله لطفا ، ببخشید و کلمات محبت آمیز دیگه استفاده کنه زخمهاش به سرعت خوب میشن و تصمیم گرفت بد اخلاقی رو کنار بزاره و دیگه از کلمه های زشت استفاده نکنه از فردای اون روز سیاوش سعی کرد با برادرش و بچه های دیگه مودب برخورد کنه و اونارو دوست داشته باشه.
بچه های پارک بعد از تغییر کردن رفتار سیاوش ازش خواستن تا با اونا فوتبال بازی کنه. وقتی سیاوش داشت از پارک به خونه می اومد دوباره همون پیرمرد که یک بار دیده بود رو دید و به سمتش رفت و با لبخند گفت: ببخشید که اون روز اون حرف بد رو زدم و از شما ممنونم که منو از اخلاق زشتم با خبر کردین.

0
برچسب ها :
نویسندگان سایت اَبَرکودک
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

دیدگاه شما

2 + نوزده =

بدون دیدگاه