داستان گردنبند گل گلی _ داستانی برای قضاوت نکردن

زمان تقریبی مطالعه 4 دقیقه
4.4/5 - (62 امتیاز)

داستان گردنبند گل گلی

✅هدف از قصه امشب قضاوت نکردن در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان گردنبند گل گلی:

خانم خرسه و آقا خرسه با دختر کوچولوشون گل گلی توی یه خونه بزرگ زندگی میکردن ، اونا خانواده شاد و مهربونی بودن. روزها همراه دخترشون یعنی خرس گل گلی به جنگل میرفتن و میوه های جنگلی جمع میکردن و به خونه میاوردن و برای زمستونشون انبار میکردن. یه روز خاله گل گلی به دیدنشون اومد ، خونه خاله گل گلی نزدیک دریا بود. اون هر روز به کنار دریا میرفت و صدف هایی رو که همراه موج ها به ساحل میریخت و جمع میکرد و با اونا گردنبند و گوشواره و دستبندهای زیبایی درست میکرد. اون روز خاله خرسه یک گردنبند خیلی قشنگ به گل گلی هدیه کرد. گل گلی خیلی خوشحال شد و خاله اش رو بوسید و ازش تشکر کرد و گردنبند رو به گردنش آویخت. اون با پیراهن گلدار و گردنبند صدفی ، از همیشه زیباتر شده بود. گل گلی هر روز جلوی آینه می ایستاد و گردنبندش رو نگاه میکرد و از دیدنش لذت میبرد.
یه روز خانم و آقای خرس تو خونه بودن و داشتن آش کدو میپختن ، گل گلی اجازه گرفت تا از خونه بیرون بره و یه کمی بازی کنه. بابا و مامانش هم اجازه دادن و گفتن تا آش آماده بشه میتونه بیرون بمونه و بازی کنه. گل گلی بیرون خونه مشغول لی لی کردن بود که چشمش به خرگوش سفید افتاد ، خرگوش سفید به گل گلی سلام کرد و گفت: گل گلی جان ، چه گردنبند قشنگی داری خیلی بهت میاد. گل گلی خندید و گفت: آره خیلی قشنگه ، خالم این گردنبند رو به من هدیه داده و منم خیلی دوستش دارم. خرگوش سفید گفت: مبارکت باشه و جست و خیزکنان به سمت تپه دوید و از گل گلی دور شد. گل گلی یه کمی بازی کرد تا این که مادرش اون رو صدا زد و گفت: گل گلی جان ، آش حاضره بیا تو آش بخور. گل گلی با خوشحالی به خونه رفت و دستهاش رو شست و سر میز نشست تا آش بخوره. مادر به دستهای اون نگاه کرد تا ببینه تمیز شسته شده یا نه اما نگاهش به گردن گل گلی افتاد و با تعجب پرسید: گردنبندت کجاست؟ گل گلی دستش رو به طرف گردنش برد و با ناراحتی گفت: نیست ، نمیدونم چطور شده. مادرش گفت: برو بیرون روی زمین رو نگاه کن شاید اونجا افتاده باشه. گل گلی با عجله بیرون رفت و روی زمین رو نگاه کرد اما چیزی ندید ، به خونه برگشت و با ناراحتی سر میز نشست.
خانم خرسه و آقا خرسه فهمیدند که او گردنبندش رو پیدا نکرده اما چیزی نگفتن و صبرکردن تا غذاخوردنشون تمام بشه تا اونوقت همه با هم برای پیدا کردن گردنبند بیرون رفتن اما هر چی گشتن نتونستن اون رو پیدا کنن. هیچکس نزدیک خونه اونا دیده نمیشد ، یه دفعه خرگوش سفید از تپه پایین اومد و به اونا نزدیک شد. به خانم و آقاخرسه سلام کرد و پرسید: چی شده؟ دنبال چی میگردید؟ گل گلی گفت: گردنبندم گم شده ، اون رو ندیدی؟ خرگوش سفید گفت: نه ندیدم. گل گلی با اوقات تلخی گفت: اما از اینجا رد شده بودی. مطمئنم که گردنبندم رو پیدا کردی و برای خودت برداشتی ، زود باش بهم پس بده. خرگوش سفید با ناراحتی گفت: گردنبدت گم شده؟ مگه من برداشتم؟ من ندیدمش. گل گلی گفت: دروغ میگی ، خودت برداشتی چون خودت بودی که میگفتی گردنبندم قشنگه پس خودت برداشتی. خرگوش سفید میگفت: نه ، من برنداشتم و گل گلی میگفت: خودت برداشتی.
خانم خرسه و آقا خرسه هاج و واج به اونا نگاه میکردن ، بالاخره آقا خرسه وسط بحث اونا گفت: هر دوتاتون ساکت باشین ببینم چی شده؟ خرگوش سفید بگو ببینم گل گلی چی میگه؟ خرگوش سفید گفت که یه ساعت پیش که از اینجا رد میشده گل گلی رو دیده و از گردنبندش خوشش اومده و گفته که خیلی قشنگه اما اون رو برنداشته ، اصلاً چطور میتونسته گردنبندی رو که به گردن گل گلی آویزون بوده برای خودش برداره. خانم و آقا خرسه حرفهای خرگوش سفید رو قبول کردن و به گل گلی گفتن که نباید بیخودی خرگوش سفید رو متهم به برداشتن گردنبندش کنه ، اونا از خرگوش سفید خواهش کردن تا همراه اونا دنبال گردنبند بگرده. خرگوش سفید گفت: باشه ، من هم دنبال گردنبند میگردم. ممکنه که گردنبند از گردن گل گلی باز شده باشه و توی بوته ها و لای سنگها افتاده باشه و برای این که به گل گلی ثابت کنم که گردنبند پیش من نیست ، من هم همراه شما میگردم تا پیداش کنیم.
اونا گشتن و گشتن اما روی زمین چیزی پیدا نکردن ، تا اینکه یه موش ، از توی سوراخ بزرگی سرش رو بیرون آورد و گفت: سلام دوستان ، دارید چه کار میکنید؟ خرگوش سفید ماجرای گم شدن گردنبند رو برای اون تعریف کرد. موش گفت: صبر کنید ، من میدونم گردنبند کجاست و با عجله به سوراخ رفت و لحظه ای بعد با گردنبند گل گلی برگشت و گفت: این گردنبند شما نیست؟ گل گلی با خوشحالی گفت: خودشه همین گردنبند منه ، کجا پیداش کردین؟ موش جواب داد: پسرم از خونه بیرون رفت تا یه کمی قدم بزنه که این گردنبند رو نزدیک خونه شما روی زمین پیدا کرد و آورد به من داد ، فکر کردم شاید مال شما باشه. میخواستم بیام و بهتون بگم که صداتون رو شنیدم و اینجا دیدمتون ، گل گلی هم با خوشحالی گردنبند رو به گردنش بست و از موش تشکر کرد. خرگوش سفید گفت: دیدی زود قضاوت کردی؟ من گردنبندت رو برنداشته بودم. گل گلی سرش رو زیر انداخت و خجالت کشید ، بعد هم از خرگوش سفید معذرت خواست و گفت: ببخشید من اشتباه کردم. اگه منو ببخشی ، قول میدم دیگه بیخودی به کسی شک نکنم ، منو میبخشی؟ خرگوش سفید که خیلی مهربون بود با خوشرویی گفت: البته که میبخشمت ولی به شرطی که قول بدی همیشه با من دوست باشی و هر وقت دلت خواست بیایی با هم بازی کنیم. گل گلی گفت: قول میدم. خانم و آقا خرسه خندیدن و از خرگوش سفید و موش و پسرش دعوت کردن تا به خونه اونا برن و آش کدو بخورن چون هنوز هم توی دیگشون آآش کدو داشتن. اونا هم دعوت خرسها رو قبول کردن و همه باهم به خونه خرسها رفتن و آش خوردن. اون روز به همه اونا خیلی خوش گذشت و گل گلی از رفتار خودش با خرگوش سفید شرمنده بود اما خرگوش سفید او رو بخشید و اونا حسابی با هم دوست شدن و گل گلی هم تصمیم گرفت که دیگه درباره هیچکسی قضاوت نکنه.

4.4/5 - (62 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • Bafrin
    2 سال پیش

    مرسی عالی بود