داستان کلید دوستی _ داستانی برای سلام کردن در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.4/5 - (119 امتیاز)

داستان کلید دوستی

✅هدف از قصه امشب سلام کردن در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان کلید دوستی:

مینا خیلی خجالتی بود و هر وقت با مادرش به میهمونی میرفت یا پشت مادرش قایم میشد و یا از اول تا آخر میهمونی یه گوشه مینشست و نه با کسی حرف میزد و نه چیزی میخورد. حتی با بچه های دیگه بازی هم نمیکرد و هر وقت هم کسی به خونه اونا میومد ، مینا میدوید و تو اتاقش قایم میشد و کم کم مینا بزرگتر شد و باید به مهدکودک میرفت.
اون روز صبح ، مادر مینا لباس قشنگی به تنش کرد و یه روسری قشنگ و گلدار هم براش آورد و دست مینا رو گرفت و به مهدکودک برد. بچه ها مشغول بازی بودن و میخندیدن و شاد بودن اما مینا یه گوشه ساکت و تنها ایستاده بود. خانم مربی اومد و با مهربونی بچه ها رو صدا زد تا با هم به کلاس برن ، بچه ها با سر و صدا و خوشحالی به سمت کلاس رفتن اما کسی از مینا برای رفتن به کلاس دعوت نکرد. مینا خیلی ناراحت شده بود و فکر میکرد که هیچ کس دوسش نداره که یه دفعه متوجه شد خانم مربی کنارش ایستادست. مینا سرش رو بلند کرد و خانم مربی رو دید ، خانم مربی گفت: دخترم ، چرا این جا ایستادی؟ مینا که خجالت میکشید ، جوابی نداد. خانم مربی لبخندی زد و پرسید: از این که تنها موندی ناراحتی؟ مینا فقط سرش رو تکون داد اما جوابی نداد. خانم مربی گفت: خوب اگه میخوای تنها نمونی باید با بقیه بچه ها حرف بزنی. مینا زیر لب جواب داد: خجالت میکشم. خانم مربی با مهربونی گفت: کارای خوب که خجالت نداره ، آدم باید از انجام کارای بد خجالت بکشه و حرف زدن و بازی کردن با بچه ها کار خوبیه.
مینا گفت: آخه چه جوری؟ من که از اول با بچه ها حرف نزدم ، چطوری حرف بزنم؟ خانم مربی گفت: با یه کلید. مینا که خیلی تعجب کرده بود پرسید: کلید؟ خانم مربی جواب داد: یه کلید زیبا و مهم که میتونه درهای دوستی رو باز کنه. مینا ذوق زده گفت: چه خوب ، چقدر دلم میخواد اون کلید رو داشته باشم. بعد دستش رو جلوی خانم مربی دراز کرد و گفت: میشه اون کلید رو به من بدین؟ خانم مربی خندید و دستی به صورت مینا کشید و گفت: اون کلید رو نمیشه دید باید اسمشو گفت تا درهای دوستی باز بشن ، اسم اون کلید سلامه. سلام کلیدیه که در دوستی ها رو باز میکنه‌. همین که مینا حرف خانم مربی رو شنید ، یاد کار همیشگی خودش افتاد که به هیچ کس سلام نمیکرد و متوجه شد چقدر کارش اشتباه بوده و پس به سمت کلاس رفت و خانم مربی هم دنبال مینا رفت. مینا چند ضربه ای به در زد و اون رو باز کرد و داخل کلاس شد. بچه ها با تعجب بهش نگاه میکردن و مینا لبخندی زد و بلند گفت: سلام. یه دفعه همه بچه ها با هم گفتن: سلام. مینا به صورت های شاد و زیبای دوستاش نگاه میکرد و خوشحال بود که تونسته بود دوستای خوبی پیدا کنه.

 

4.4/5 - (119 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه