داستان کتابدار کوچولو _ داستانی برای همکاری و محبت کردن

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.3/5 - (80 امتیاز)

داستان کتابدار کوچولو

✅هدف از قصه امشب همکاری کردن و محبت هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان کتابدار کوچولو:

خرگوش کوچولویی بود به نام نقلی که خیلی به کتاب خواندن علاقه داشت ، اون هر روز چند تا کتاب میخوند و از کتابها چیزهای زیادی یاد میگرفت. دوستاش روز تولدش بهش کتاب هدیه میدادن و پدر و مادرش هر وقت به بازار میرفتن و میدیدن کتاب خوب و مناسب تازه ای چاپ شده و به بازار اومده ، اون رو براش میخریدن. نقلی همه کتاب ها رو با دقت میخوند و اون رو تو یه قفسه تو اتاقش میگذاشت. یه روز دید تعداد کتاب هاش اون قدر زیاد شده که دیگه توی قفسه جا نمیشن ، به فکر افتاد تا قفسه دیگه تو اتاقش بذاره اما برای قفسه جدید جای کافی نداشت.
تو این فکرا بود که با کتابهاش چی کار کنه که آهوخانم به دیدنش اومد. آهو خانم معلم مدرسه جنگل بود و به نقلی گفت: دختر قشنگم ، من خیلی خوشحالم که میبینم به کتاب خوندن علاقه داری و دلم میخواد بقیه بچه ها هم مثل خودت باشن ولی ما توی جنگل کتابخونه عمومی نداریم. من میخوام یه کتابخونه عمومی درست کنم و تو اون کتاب های خوبی بگذارم تا همه بچه ها بیاین و کتاب امانت بگیرن و کتاب بخونن. آهو خانم به قفسه کتابای نقلی اشاره کرد و ادامه داد: میبینم که کتابهای زیادی داری ، راستی وقتی کتابی رو میخونی ، با اون کتاب چیکار میکنی؟ نقلی جواب داد: هیچی ، میگذارم توی قفسه کتابها تا خراب و کثیف نشه. آهو خانم گفت: از این کتابها به دوستات نمیدی تا بخونن؟ نقلی گفت: نه تا حالا کسی از من کتاب نخواسته. آهو خانم گفت: نقلی جان ، من تو مدرسه یه کتابخونه درست میکنم و از همه حیوونای جنگل میخوام تا کتاب هایی رو که دیگه لازم ندارن به این کتابخونه هدیه کنند و بعد این کتاب ها رو به کسایی میدیم که اونا رو نخوندن ، به این ترتیب همه میتونن با خوندن کتاب های جدید چیزهای تازه یاد بگیرن.
نقلی فکری کرد و با خوشحالی گفت: چه فکرخوبی ، من با کمال میل به شما کمک میکنم. آهوخانم و نقلی به مدرسه رفتن و به همه حیوونا اطلاع دادن که برای کتابخونه به کتاب نیاز دارن. طولی نکشید که حیوونای جنگل کتابهای اضافی رو آوردن و به کتابخونه هدیه کردن. قفسه ها پر از کتاب شد و نقلی هم تعدادی از کتابهای قدیمیش رو تو کتابخونه مدرسه گذاشت. از اون روز به بعد بیشتر حیوونا به مدرسه می اومدن و کتابهای کتابخونه رو میگرفتن و میخوندن تا چیزهای تازه یاد بگیرن. نقلی هم شده بود کتابدار کتابخانه و به حیوونای جنگل کتاب امانت میداد و اونا رو راهنمایی میکرد تا کتابهایی رو که لازم دارن بگیرن و بخونن و نقلی کتابدار کوچولوی مهربون جنگل بود و همه دوستش داشتن.

4.3/5 - (80 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • بهاره افشانی
    2 سال پیش

    قصه های شما عالیه اما کاش در مورد تنها خوابیدن بچه ها در اتاق خودشونم یه داستان باشه اینکه درست نیست بچه ها با مادرشون بخوابند

    در مورد اینکه پدرا اگه اکثر وقتشونو بیرون خونه میگذرونند به خاطر اینه که شما راحت باشید و غیره

    خلاصه همه کارای شما عالیه 🙏🙏