داستان چغندر بزرگ _ داستانی برای مهربانی و همکاری در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.4/5 - (53 امتیاز)

داستان چغندر بزرگ

✅هدف از قصه امشب مهربانی و همکاری در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان چغندر بزرگ:

روزی روزگاری پیرمرد کشاورزی با خانواده اش تو یه مزرعه کوچک زندگی میکردن. پیرمرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید بیدار میشد و به کارهاش مشغول میشد. گاو ها رو میدوشید ، طویله رو تمیز میکرد ، به حیوونا آب و علف میداد ، زمین رو شخم میزد ، دونه ها رو میکاشت ، درختا رو آب میداد و … این پیرمرد یه لحظه بیکار نمی نشست ، زنش هم همینطور توی خونه مشغول کار میشد.
یه روزی پیرمرد مشغول بیل زدن زمین بود که متوجه یه چغندرقند بزرگ شد ، به خودش گفت امروز یه غذای خوشمزه میخوریم. برگ های چغندر رو گرفت و خواست از ریشه اون رو در بیاره ولی مثل اینکه خیلی سنگین بود. دوباره امتحان کرد این بار با زور بیشتر ولی هر چقد تلاش کرد نتونست چغندر رو از خاک بیرون بیاره. پیرمرد پسرش رو صدا کرد و ماجرا رو برای پسرش تعریف کرد ، پیرمرد برگ های چغندر رو گرفت و پسرش شال کمر پیرمرد رو گرفت و با هم کشیدن و هر چقدر تلاش کردن ولی نتونستن چغندر رو از دل خاک در بیارن.
پسر کشاورز رفت همسایشون احمد آقا رو صدا زد و ماجرا رو براش تعریف کرد. پیرمرد برگ های چغندر رو گرفت پسر کشاورز شال کمر پیرمرد رو گرفت و احمد آقا لباس پسر کشاورز رو گرفت و با هم کشیدن ولی هر چقد تلاش کردن باز هم نشد.
پسر کشاورز رفت و دوستش رو صدا زد ماجرا رو برای دوسش تعریف کرد. پیرمرد برگ های چغندر رو گرفت پسر کشاورز شال کمر پیرمرد رو گرفت احمد آقا لباس پسر کشاورز رو گرفت و دوستش هم لباس احمد آقا رو گرفت و با هم کشیدن ولی باز هم نشد. پسر کشاورز و احمد آقا رفتن و چند تا از اهالی و همسایهاشون رو صدا زدن تا بیان و با همکاری هم چغندر بزرگ رو از خاک در بیارن. همسایه ها اومدن باز با هم تلاش کردن و کمک کردن ولی بازم موفق نشدن.
یه کمی خسته شدن و نشستن که استراحت کنن تا دوباره تلاش کنن یکی از همسایه ها که اسمش آقا رضا بود یه فکری به سرش زد و شروع کرد به کندن زمین ، همه با تعجب به هم نگاه میکردن. آقا رضا کند و کند و گفت حالا دیگه حاضره ، همه به هم یه نگاه کردن و دوباره شروع کردن به تلاش کردن و همکاری کردن برای درآوردن چغندر و یه کمی که تلاش کردن یه دفعه چغندر بزرگ از دل خاک بیرون اومد. همه با هم خوشحالی کردن و شادی کردن و به هوش آقا رضا آفرین گفتن. زن کشاورز گفت من هم یک شام خوشمزه با این چغندر آماده میکنم و شما همه هم دعوتین تا با هم شام بخوریم. اون روز همه اونا با خوشحالی به خونه پیرمرد رفتن و از یک شام خوشمزه لذت بردن.

4.4/5 - (53 امتیاز)
2
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

2 دیدگاه

  • فاطمه شجاعی
    2 سال پیش

    داستان قشنگی بود

  • محمد
    2 سال پیش

    محمدآقا عاشق این قصه بود و میگه خیلی دوسش دارم و یبارم شنیدم