داستان پولک طلا _ داستانی برای دوستی در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.3/5 - (64 امتیاز)

داستان من دیگه پارک نمیام

 

✅هدف از قصه امشب داشتن اعتماد به نفس در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

 

شروع داستان من دیگه پارک نمیام:

تو یه برکه پر از آب یه ماهی کوچولو بود به اسم پولک طلا که همراه خانواده اش زندگی میکرد. اون دوستای زیادی داشت و هر روز تو برکه با دوستاش کلی بازی میکرد.
یه روز که پولک طلا از پدر و مادرش اجازه گرفت تا بره با دوستاش بازی کنه ، صدای دوستش قورقوری رو از بیرون آب شنید و با تعجب رفت روی آب تا دوستش رو ببینه. پولک طلا تا حالا قورقوری رو بیرون آب ندیده بود ، با تعجب ازش پرسید: اون جا چی کار میکنی؟ مواظب باش بیرون آب خفه نشی. قورقوری با لبخند گفت: نگران من نباش ، من بیرون آبم میتونم نفس بکشم و زندگی کنم. پولک طلا که تعجب کرده بود گفت: مگه میشه؟ پس حتما دیگه نمیتونی بیای توی برکه. پولک طلا ناراحت شد و با غصه ادامه داد: اگه دیگه نتونی بیای من دلم برات تنگ ميشه آخه دیگه نمیتونیم با هم بازی کنیم. قورقوری گفت: نه اینطوری نیست ، من بازم میتونم بیام توی برکه و بازی کنیم ولی امروز میخواستم یه کمی آفتاب بخورم و دوستای بیرون از برکه رو هم ببینم اینجا هم میتونم نفس بکشم چون ما قورباغه ها دوزیست هستیم یعنی هم میتونیم تو آب نفس بکشیم هم بیرون آب هر دو جا میتونیم زندگی کنیم. پولک طلا یه کمی فکر کرد و با خوشحالی به قورقوری گفت: من این رو نمیدونستم که شما بیرون آب هم میتونید زندگی کنین ممنونم که به من گفتی ، من امروز ازت یه چیز جدید یاد گرفتم ، پولک طلا و قورقوری شروع کردن به خندیدن. از اون روز به بعد هر روز قوقوری و پولک طلا با هم بازی میکردن و قوقوری از دنیای بیرون از برکه براش میگفت و کلی بهشون خوش میگذشت.

4.3/5 - (64 امتیاز)
3
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

3 دیدگاه

  • محمدی
    2 سال پیش

    سلام متن داستانهاتون خیلی خوبه کوتاه و مفید ممنون از زحماتون

  • شمیلا
    2 سال پیش

    داستانهاتون واقعا عالی و آموزنده دختر من که خیلی دوست داره داستانهای شمارو

  • خراسانی
    2 سال پیش

    خیلی ممنون از داستان های اموزنده وکوتاهتون من قبلا قصه گفتن برام سخت بود ولی الان با داستان های شما راحت هستم پسر من داره وارد ۴ سالگیش میشه وقصه خیلی دوست داره تا نگم نمی خوابه