داستان پلیس مهربون _ داستانی برای کمک کردن و مهربونی

زمان تقریبی مطالعه 4 دقیقه
4.3/5 - (227 امتیاز)

داستان پلیس مهربون

✅هدف از قصه امشب کمک کردن و مهربونی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان پلیس مهربون:

توی یه شهر زیبا و قشنگ پسری به اسم پویا با پدر و مادرش زندگی میکرد ، پویا کوچولو تازه رفته بود مدرسه و مثل بقیه دوستاش میخواست از معلم مهربونشون کلی چیزای قشنگ یاد بگیره. دلش میخواست که هر چی زودتر مثل مامان و باباش هم بتونه بخونه هم بتونه بنویسه ، پویا هر روز صبح کیف و تغذیشو برمیداشتو بعد از اینکه مادرشو میبوسید و ازش خداحافظی میکرد راهی مدرسه میشد.
پویا یه دوست هم سن خودش به اسم فرید داشت که با هم همکلاسی هم بودن ، فرید و پویا غیر از اینکه هم کلاسی بودن همسایه هم بودن به خاطر همین صبحا با هم میرفتن به مدرسه و بعد از اینکه مدرسشون تعطیل میشد با هم برمیگشتن به خونه. پویا و فرید از مامان باباشون یاد گرفته بودن که هميشه دست همدیگه رو بگیرن و مواظب هم باشن و همینطور یاد گرفته بودن که تو راه مدرسه با غریبه ها حرف نزنن و حواسشون به مغازه ها و خوراکیا پرت نشه. هر روز که پویا با دوستش به مدرسه میرفت تو راه یه آقا پلیس مهربونی رو میدید که با تلاش و دقت زیاد کمک میکنه تا راه برای رفت و آمد ماشینا باز باشه و ترافیک نشه. پویا میدید که این آقا پلیس مهربون بعضی وقتا به بچه ها و مسن ترا کمک میکنه و اونارو از خیابون رد میکنه. بابابزرگ پویا از پلیسای مهربون و زحمتکش هميشه براش قصه میگفت به خاطر همین پویا دوست داشت و پیش خودش فکر میکرد که وقتی بزرگ شد دلش میخواد که مثل این آقا پلیس مهربون یه پلیس خوب و زحمتکش بشه و به آدما کمک کنه. اون روز هم مثل روزای دیگه پویا پلیس مهربون رو در حال باز کردن راه ماشینا دید و از دور بهش لبخند زد. بعد از اینکه پویا و فرید به مدرسه رسیدن یه کم به همراه بقیه بچه ها ورزش کردن و رفتن سر کلاسشون. اون روز تو برنامه مدرسشون ورزش داشتن ، معلم ورزش به بچه ها گفت: بچه ها با احتیاط و آهسته از پله ها بیاین پایین تا با همدیگه ورزش کنیم و شاد بشیم. فرید که خیلی زنگ ورزشو دوست داشت حرف معلم ورزششو یادش رفتو با عجله از کلاس خارج شد و همینجوری که داشت تند تند پله ها رو میومد پایین پاش پیچ خورد و افتاد زمین و پاش آسیب دید. فرید که پاش خیلی درد گرفته بود همش داشت گریه میکرد ، آقای ناظم به بابای فرید خبر داد و بابا و مامان فرید اومدن تا اونو با خودشون ببرن دکتر.
پویا هم که از وقتی این اتفاق برای دوستش افتاده بود حسابی ناراحت و غمگین بود ، اصلا اون روز خوشحال نبود همش به فرید فکر میکرد و منتظر بود تا زنگ مدرسه بخوره و به دیدن فرید بره. وقتی مدرسه تعطیل شد پویا از اینکه دید باید تنها برگرده خونه بیشتر ناراحت شد آخه اون هميشه با دوستش میرفت خونه. آروم آروم شروع کرد به راه رفتن سمت خونه ولی از اونجایی که فکرش پیش اتفاق امروز بود حواسش پرت شد و راه خونشونو گم کرد. پویا یه لحظه دید که مغازه و خیابونا براش اشنا نیستن و یه کمی ترسید ، متوجه شد که گم شده و راه خونشونو گم کرده و حالا نمیدونست باید چیکار کنه. یاد حرف بابابزرگش افتاد که براش از آقا پلیس مهربونی گفته بود که وقتی کسی گم ميشه بهش کمک میکنه تا خونشو پیدا کنه. پویا خیلی غمگین بود و شروع کرد به گریه کردن ولی یه دفعه چند تا پلیس مهربون رو دید که داشتن انجام وظیفه میکردن و پویا هم سریع رفت پیش اونا تا بهش کمک کنن. آقا پلیس مهربون وقتی پویا دید اومد کنارش و بهش گفت: سلام آقاکوچولو حالت چطوره؟ چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ پویا همینطور که اشک میریخت به آقا پلیس مهربون نگاهی کرد و با اینکه هنوز ناراحت بود ولی تو دلش احساس خوشحالی و راحتی کرد و به پلیس مهربون گفت: تو راه مدرسه حواسم پرت شد و راه خونمونو گم کردم ، حالا هم نمیدونم چه جوری برم به خونمون.
آقا پلیس گفت : غصه نخور پسرم ناراحت هم نباش من کمکت میکنم تا راه خونتونو پیدا کنی و زود برگردی پیش مامان و بابات ولی اینو یادت باشه همیشه آدرس خونتونو تو کیف مدرست داشته باش و مواظب باش تا هیچوقت حواست پرت نشه. حالا راه بیفت تا بریم خونتونو پیدا کنیم ، راستی نگفتی اسمت چیه؟ پویا گفت: ممنونم از اینکه بهم کمک میکنین تا برم خونه اسم من پویاست. بعد پلیس مهربون دست پویا رو گرفتو با هم به سمت خونشون حرکت کردن ، تو راه پویا برای پلیس مهربون از مغازه ها و پارک کوچیکی که نزدیک خونشون بود گفت تا آقا پلیس مهربون راحت تر بتونه خونه پویا رو پیدا کنه. همینطور که پویا داشت از اتفاقی که برای دوستش تو مدرسه افتاده بود میگفت یه دفعه چشمش به مادرش افتاد که به خاطر اینکه پویا دیر کرده بود نگران شده بود و اومده بود سرکوچه. پویا یه عالمه خوشحال شد و خودشو انداخت تو بغل مادرش ، مامان از آقا پلیس مهربون به خاطر کمکی که به پویا کرده بود تشکر کرد. پویا هم از آقا پلیس مهربون به خاطر مهربونی و کمکش تشکر کرد و قول داد دیگه حواسش پرت نشه. اون شب پویا وقتی داشت میخوابید همش به آقا پلیس مهربون فکر کرد و منتظر بود تا فردا بشه و از پلیس مهربون برای فرید و بابابزرگش تعریف کنه.

4.3/5 - (227 امتیاز)
2
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

2 دیدگاه

  • محیا رحمت
    5 ماه پیش

    سلام خیییییلی ممنون از قصه بسیار قشنگ و آموزندتون🙏💐🌹

  • احمدرضا
    2 ماه پیش

    سلام بسیارمفیدرودممنون