داستان همکاری _ داستانی برای همکاری کردن

زمان تقریبی مطالعه 4 دقیقه
4.2/5 - (83 امتیاز)

داستان همکاری

✅هدف از قصه امشب همکاری کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان همکاری:

روزی روزگاری تو دهکده ای کوچیک آسیابانی بود که الاغی داشت و چند سالی بود که الاغ برای آسیابان کار کرده بود و بارهای سنگین رو از اینجا به اونجا برده بود ولی حالا پیر شده بود و دیگه نمیتونست بار بکشه. روزی از روزها آسیابان الاغ رو از خونه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا که دلت میخواد ، من دیگه علف مفت بهت نمیدم. الاغ بیچاره تا شب این طرف و اون طرف رفت و دیگه خسته و گرسنه شده بود و با خودش گفت: باید از اینجا برم و برای خودم یه چیزی پیدا کنم و بخورم.
الاغ از دهکده بیرون رفت و از آسیابان و آسیابش دور شد ، کنار درخت پیری رسید که شاخه هاش شکسته بود و چند شاخه تازه از روی تنه اش جوانه زده بود و کناره درخت پر از علف های سبز و تازه بود. الاغ گرسنه تا اونجا که دوست داشت علف خورد و سیر شد و با خودش گفت: زیاد هم بد نشد ، حالا دیگه بار نمیبرم و منت آسیابان رو نمیکشم و راه افتاد و رفت و رفت تا اینکه چشمش به سگی افتاد که تنها و غمگین کنار جاده نشسته بود. الاغ گفت: سلام دوست من چرا تنها نشستی؟ چرا انقد غمگین و ناراحتی؟ سگ آهی کشید و گفت: دست به دلم نزار که خیلی ناراحتم. الاغ پرسید: آخر برای چی؟ سگ گفت: چند سالی برای صاحبم کار کردم و همه جا همراش میرفتم. انقد این طرف و اون طرف میدویدم که خسته و کوفته به خونه برمیگشتم اما دیروز که ما به شکار رفته بودیم ، گرگی سر راهمون رو گرفت و من که پیر شدم و نتونستم جلوش بایستم و با اون بجنگم. صاحبم که از گرگ ترسیده بود ، همه تقصیرها رو گردن من انداخت و امروز منو از خونه اش بیرون کرد و گفت: برو هر جا دلت میخواد و من باهات کاری ندارم . من هم اومدم بیرون و حالا نمیدونم کجا برم. الاغ گفت: غصه نخور و ناراحت نباش ، بیا دو تایی بریم یه جای مناسبی پیدا کنیم و زندگی کنیم. اونا راه افتادن و رفتن و رفتن تا رسیدن به گربه ای که تنها و غمگین روی کنده درختی نشسته بود ، نزدیک گربه که رسیدن و سلام کردن. الاغ پرسید: چی شده؟ چرا انقدر غمگینی؟ گربه گفت: باید غمگین باشم ، سالها تو خونه صاحبم موش گرفتم و خدمت کردم ولی حالا که پیر شدم ، اون گربه دیگه آورده و منو از خونه بیرون انداخته حالا شما میگین غمگین نباشم؟ الاغ گفت: ما هم مثل خودت هستیم ، بیا با هم بریم ببینیم چه کاری باید انجام بدیم؟گربه هم قبول کرد و دنبال اونا راه افتاد تا با هم برن و یه جای خوب برای زندگی کردن پیدا کنن. اونا رفتن و رفتن تا به خروسی رسیدن.
خروس روی سر در خونه ای ایستاده بود و با صدای غمگینی قوقولی قوقو میکرد. الاغ جلو رفت ، سلام کرد و گفت: خروس جان ، چه مشکلی داری که انقدر غمگین آواز میخونی؟ خروس گفت: روزگاری من سحرخیزترین خروس آبادی بودم. هر روز صبح زود بیدار میشدم و اونقدر آواز میخوندم که همه رو بیدار میکردم اما حالا پیر شدم و بعضی وقتا خواب میمونم و صاحبم میخواد سر منو ببره و گوشتم رو بپزه و بخوره. الاغ گفت: ممکنه که پیر شده باشی و نتونی سحر بیدار بشی ولی هنوز صدات زیبا و خوش آهنگه و میتونی از این صدا استفاده کنی ، با ما بیا و بریم تا یه جای مناسبی پیدا کنیم و به خوشی روزگار بگذرونيم و خروس هم قبول کرد و دنبال اونا راه افتاد. کم کم هوا تاریک شد و اونا مجبور شدن کنار یه درختی توقف کنن ، سگ و الاغ کنار درخت خوابیدن اما گربه و خروس رفتن بالای درخت و روی شاخه های اون نشستن و از گرسنگی خوابشون نمیبرد و دور و بر رو نگاه میکردن. یه دفعه خروس گفت: من از دور نور میبینم ، انگار یه کلبه است و بیاین بریم اونجا شاید چیزی پیدا کنیم و بخوریم. الاغ و سگ هم قبول کردن و دوباره راه افتادن و رفتن و رفتن تا به کلبه رسیدن.
از پشت پنجره اون به داخل نگاه کردن و روی میز غذاهای زیادی بود و چهار مرد دور میز نشسته بودن و غذا میخوردن و کنار دست اونا هم سکه های طلای زیادی بود. الاغ گفت: اینا دزد هستن و باید این دزدها رو از کلبه بیرون کنیم. خروس به داخل کلبه نگاهی کرد و گفت: اوناچهار نفر مرد قوی هیکل هستن ، چطوری اونا رو بیرون کنیم؟ گربه گفت: راست میگی ،‌ اونا خیلی قوی هستن. قیافه هاشون رو نگاه کن. ما چی؟ خسته و گرسنه. سگ از خستگی چرت میزد اما الاغ تو فکر بود و داشت نقشه میکشید ، الاغ میدونست که با فکر میتونه بر زور بازو پیروز بشه پس باید فکر میکرد و نقشه خوبی میکشید. الاغ دوستاش رو به کناری برد و نقشه اش رو برای اونا گفت و همه تعجب کردن ، نقشه خوبی بود و باید زودتر دست به کار میشدن. اونا آهسته جلو رفتن و الاغ دو پای جلوش رو بالا آورد و گذاشت لب پنجره ، سگ پرید به پشت الاغ و اونجا ایستاد بعد نوبت گربه بود و پرید بالا و روی پشت سگ ایستاد. حالا فقط خروس مونده بود و اون هم پرید روی پشت گربه و سایه حیوونا افتاد داخل اتاق. سایه مثل یه غول بزرگ و ترسناک بود ، دزدا با دیدن این غول به وحشت افتادن و تو همین لحظه حیوونا شروع کردن به سر و صدا کردن. صداشون در هم پیچید و صدای وحشتناکی ایجاد کرد و دزدا بیشتر ترسیدن و وحشتزده پا به فرار گذاشتن و انقدر ترسیده بودن که حتی سکه هاشون رو هم جا گذاشتن. با فرار کردن دزدها ، چهار دوست از شادی فریاد کشیدن و خوشحالی کردن. همه به فکر الاغ آفرین گفتن و رفتن داخل خونه و مشغول غذا خوردن شدن ، گربه گفت: نقشه ات عالی بود الاغ جان. خروس هم گفت: من فکر نمیکردم اینقدر زود موفق بشیم. الاغ گفت: نقشه من خوب بود اما کمک شما هم خیلی موثر بود ، اگه هميشه با هم باشیم و به همدیگه کمک کنیم تو هر کاری موفق میشیم چون با هم بودن خیلی مهمه و تنهایی هیچ کاری نميشه کرد.

4.2/5 - (83 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه