داستان همسایه های خوب _ داستانی برای مهربانی و محبت کردن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.3/5 - (99 امتیاز)

داستان همسایه های خوب

✅هدف از قصه امشب مهربانی و محبت در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان همسایه های خوب:

توی یه جنگل سرسبز و قشنگ ، حیوونای زیادی زندگی میکردن و همه اونا مهربون بودن و با خوبی و خوشی کنار هم به سر میبردن ، خرگوشها و موشها زیرزمین لونه داشتن و همسایه های خوبی برای هم بودن و بسیاری از حیوونا لابلای شاخ و برگ درختا آشیانه داشتن و عده ای هم توی تنه درختا لونه درست کرده بودن.
میمونای دم دراز روی درختا میخوابیدن و از میوه اونا میخوردن و از شاخه ای به شاخه ای و از درختی به درختی دیگه میپریدن اما مزاحم پرنده ها و حیوونای دیگه نمیشدن و بقیه حیوونا هم همسایه هاشون رو اذیت نمیکردن مثلاً جغد وقتی شبا به دنبال غذا میرفت سر وصدا نمیکرد تا میمونها بیدار نشن و میمونا هم روزا که جغد استراحت میکرد ، سر و صدا نمیکردن تا اونا بخوابن و خستگی درکنن.
یه روز میمون کوچیکی که پشمهای قهوه ای و چشمهای قرمزرنگی داشت و تنهایی سفر میکرد ، از راه دوری به جنگل سبز رسید. اون وقتی که آرامش جنگل رو دید و متوجه شد همه حیوانا با مهربونی کنار هم زندگی میکنن و همسایه ها هوای همدیگه رو دارن ، تعجب کرد و به وسط جنگل رفت و روی یه درخت نارگیل پرید و نارگیل ها رو چید و با سر و صدای زیاد به سمت حیوونایی که از اونجا رد میشدن پرتاب کرد. حیوونا فرار کردن و میمون با صدای بلند خندید و گفت: سلام دوستان ، مهمون نمیخواین؟ من میمون کوچولوی شیطون و بلا اومدم با شما زندگی کنم و از امروز دیگه کسی نباید توی این جنگل غمگین و ناراحت و بیصدا باشه و من همه شما رو میخندونم. راستی چرا همه شما اینقدر آروم هستین؟ خانم زرافه سرش رو بلند کرد و جواب داد: ما حیوونای خوبی هستیم و بیخودی سر و صدا نمیکنیم تا بقیه هم راحت باشن. میمون کوچولو خندید و گفت: اما اینطوری حوصله همه سر میره ، حالا من کاری میکنم که همه شاد بشن. بعد دو تا چوب کلفت برداشت و اونا رو به هم کوبید و شروع کرد بلندبلند آواز خوندن. خانم زرافه با نگرانی گفت: آهای میمون کوچولو اینقدر سروصدا نکن ، جغدا خوابن و ناراحت میشن. آقای خرگوش هم مریضه توی لونش خوابیده و استراحت میکنه و با سر و صدات اونم ناراحت میشه. میمون گفت: بدون شادی که نمیشه زندگی کرد ، من اومدم تا اینجا زندگی کنم. قبلاً جایی بودم که کسی از من خوشش نمیومد و من اومدم اینجا اما انگار اینجا هم کسی منو دوست نداره. جغد پیر که بیدار شده بود و به حرفای اونا گوش میداد ، گفت: حق با میمون کوچولوعه ، اینجا زیادی ساکت و آرومه و اما توی هر لونه هم چند تا حیوون هست که میخوان استراحت کنن و اگه همسایه ها سر و صدا کنن اونا ناراحت میشن ، من یه پیشنهادی دارم. میمون و زرافه و خرگوش و موش و جغد های جوان و بقیه حیوونا همه با هم پرسیدن: چه پیشنهادی؟ جغد گفت: یه کمی دورتر از لونه های حیوونا میتونیم جایی راو برای تفریح و سرگرمی در نظر بگیریم و هر روز برای صحبت کردن و بازی و تفریح به اونجا بریم و هر چی دلمون خواست سر و صدا کنیم اما وقتی برگشتیم مواظب باشیم که برای همدیگه مزاحمت ایجاد نکنیم ، قبوله؟ حیوانا فکری کردن و همه با هم گفتند: بله ، قبوله. اونوقت جغد گفت: پس همگی دنبال من بیایین و پرواز کرد و حیوونا هم به دنبالش راه افتادن و رفتن و رفتن تا به چشمه آب وسط جنگل رسیدن.
جغد گفت: هر روز که برای خوردن آب به اینجا میاین ، میتونید بازی و تفریح کنین و بعد به لونه هایتون برگردین. اینجا هر چقد سر و صدا کنین کسی ناراحت نمیشه اما جایی که لونه ها هستن ، ممکنه که حیوونا بیمار یا خسته باشن که از سر و صدای شما ناراحت بشن. میمون کوچولو با خوشحالی خندید و گفت: آفرین به فکر خوب جغد دانا و من که با پیشنهادش موافقم. بقیه حیوونا هم یکصدا گفتند: ما هم موافقیم و دست زدن و هورا کشیدن. از اون روز به بعد حیوونا وقتی از خواب بیدار میشدن ، به کنار چشمه میومدن و آب و غذا میخوردن و با هم حرف میزدن و بازی میکردن. میمون کوچولو و چند تا از میمونای جنگل سبز هم یه گروه نمایش تشکیل دادن و گاهی نمایشهای شاد و بامزه و خنده دار اجرا میکردن و باعث شادی بقیه حیوونا میشدن و به این ترتیب همه حیوونا از زندگی تو جنگل سبز خوشحال و راضی بودن.

4.3/5 - (99 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه