داستان نی نی کوچولو _ داستانی برای مهربانی و محبت کردن در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.3/5 - (49 امتیاز)

 

داستان نی نی کوچولو

✅هدف از قصه امشب محبت کردن و مهربانی در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان نی نی کوچولو:

چند روز پیش حمید پسر کوچیک خانواده به دنیا اومد و حامد صاحب یک برادر شد. حمید خیلی ریزه میزه و کوچولو و با نمک بود ،حامد از دیدن برادر کوچولوی خودش خیلی خوشحال شده بود و میخواست بغلش کنه و باهاش بازی کنه ولی مادرش اجازه نمیداد و بهش میگفت حمید هنوز خیلی کوچیکه و باید صبر کنی تا بزرگتر بشه تا بتونی باهاش بازی کنی.
حامد میخواست با مادرش بازی کنه ولی مادرش نمیتونست و وقت نمیکرد با حامد بازی کنه چون دائما بچه رو بغل کرده بود ، حامد هم رفت توی اتاقش و با اسباب بازیاش بازی کرد ولی زود حوصله اش سر رفت و خسته شد. پدر حامد غروب بود که از سرکار به خونه اومد ، حامد دوید تو بغل پدرش تا باهاش بازی کنه اما پدرش خسته بود و حوصله نداشت باهاش بازی کنه ولی وقتی نشست حمید کوچولو رو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و بازی کردن باهاش.
حامد که دید پدرش هم باهاش بازی نمیکنه خیلی ناراحت شد و رفت توی اتاقش و روی تختخوابش خوابید و پتو رو روی سرش کشید. چند دقیقه بعد مادرش اون رو صدا زد و بهش گفت که غذا آماده شده و بره تا با هم شام بخورن ولی حامد جوب نداد. این دفعه پدرش صدا زد و گفت: پسرم بیا شام الان سرد ميشه ولی بازم حامد جواب نداد. پدر و مادر اومدن تو اتاق پيشه حامد تا برن باهم شام بخورن ولی دیدن که اون روی تخت خوابیده بود و خیلی ناراحت بود. پدر حامد اونو صدا زد ولی اون تکون نخورد و به پدرش نگاهم نکرد. مادرش گفت: عزیزم چیشده؟حامد چشماش پر از آب شد و با گریه گفت: شما منو دوست ندارین فقط حمید و دوست دارین. پدر و مادر سرشون رو انداختن پایین و یک کمی فکر کردن بعد دوتایی باهم دستهای حامد و گرفتن و از روی تختخوابش بلندش کردن و اونو حسابی تابش دادن ، حامد با این کار خندش گرفت. پدر و مادر بازم اونو توی هوا تاب دادن حالا دیگه اون بلند بلند میخندید. پدرش گفت: پسرم ، حمید الان خیلی کوچولوعه و ما باید بهش رسیدگی کنیم تا مثله خودت بزرگ بشه و توی این کار خودتم باید به منو و مادرت کمک کنی تا اون بزرگ بشه و باهاش بتونی بازی کنی و با هم درس بخونین. مادر و پدر هنوز نشسته بودن میخواستن دوباره باهاش بازی کنن که یه دفعه صدای گریه حمید بلند شد. حامد دلش برای برادرش سوخت و گفت: مگه صدای گریه حمید و نمیشنوین؟ بیایین بریم باهاش بازی کنیم. حالا مادر و پدر همراه حامد سه تایی با هم رفتن حمید کوچولو رو ساکت کردن و با هم شام خوردن و کلی بهشون خوش گذشت.

4.3/5 - (49 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه