داستان مورچه عجول _ داستانی برای دوستی و کمک کردن

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.3/5 - (108 امتیاز)

داستان مورچه عجول

✅هدف از قصه امشب دوستی و کمک کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان مورچه عجول:

یه روز یه مورچه سیاه با پاهای بلند تو دشتی زندگی میکرد ، مورچه های دیگه چون كه مورچه سیاه پاهای بلندی داشت و با سرعت به این طرف و اون طرف میدوید بهش مورچه عجول میگفتن. همه مورچه‌ها در طول بهار و تابستون برای فصل زمستونشون آذوقه جمع میکردن تا گرسنه نمونن اما مورچه عجول اصلا به فکر جمع کردن غذا نبود. مورچه‌های دیگه كه كوچیکتر بودن همیشه نگران گرسنه موندن مورچه عجول تو زمستون سرد بودن ولی خودش به فكر نبود. هر روز مورچه ها کار میکردن و برای زمستون سرد دنبال غذا بودن ولی مورچه عجول هر روز استراحت میکرد و میخورد و میخوابید.
روزها گذشت و گذشت تا اینکه فصل زمستون فرا رسید و مورچه‌ها هم مقدار زیادی غذا تو لونه‌هاشون جمع‌ كرده بودن و دیگه نگران سرمای زمستون نبودن. تا اینکه چند روزی هوا سردتر شده بود خبری از مورچه عجول تو دشت نبود و هیچکسی ازش خبر نداشت. یکی از همون شبهای سرد زمستون که همه مورچه ها تو لونه باتجربه ترین مورچه دشت دعوت بودن که اونجا مورچه پیر پرسید؟ شما نمیدونید مورچه عجول کجاست؟ که یکی از مورچه ها که اسمش مورچه قرمزی گفت: مورچه عجول پشیمونه و ناراحته برای اینکه نتونسته تو تابستون غذا جمع کنه برای همین از لونش بیرون نمیاد و روش نمیشه از ما کمک بخواد. مورچه پیر گفت: مسئله مهمیه چون مورچه عجول الآن به کمک ما نیاز داره ولی باید یاد بگیره که از سال بعد خودش باید دنبال غذا بگرده. از بین مهمونا یه مورچه گفت: من یه فکری دارم.
فردای اون روز مورچه پیر به لونه مورچه عجول رفت و بهش گفت: چیشده چرا چند وقته که توی دشت نمیای همه دلشون برات تنگ شده. مورچه عجول گفت: من همه بهار و تابستون رو استراحت کردم و اصلا به فکر روزای سرد نبودم الآن روم نمیشه بیام و از دوستام کمک بخوام. مورچه پیر گفت: ما با هم اینجا زندگی میکنیم و این بد نیست که از ما کمک بخوای ولی برای اینکه این زمستون رو به خوبی سپری کنی یه پیشنهاد برات دارم‌. مورچه عجول گفت: چه پیشنهادی؟ مورچه پیر گفت: هر کدوم از مورچه های دشت برای زمستون امسال بهت یه دونه قرض میدن و خودت باید برای سال بعد بیشتر تلاش کنی و هم دونه های مورچه ها رو بدی و هم برای خودت غذا برای زمستون جمع کنی. مورچه عجول که خیلی خوشحال شده بود گفت قبوله. مورچه پیر گفت: امشبم همه اهالی دشت میخوان مهمونی بیان لونت تا با هم باشیم. مورچه عجول گفت: چشم اینم قبوله.
اون شب همه دعوت مورچه عجول بودن و تو مهمونی و غذاها بهش کمک کردن و کلی بهشون خوش گذشت و مورچه عجول از همه بخاطر کمکی که بهش کردن تشکر کرد و قول داد از سال بعد بیشتر تلاش میکنه تا کمکهای دوستاش رو جبران میکنه.

4.3/5 - (108 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • سارا
    2 سال پیش

    عالی بود و بسیار آموزنده اما از ترکیب جمله ی خیلی ضعیفی برخوردار بود و بعضی از جمله ها درست بسته نشده بودند و یکم قصه گفتن را سخت می‌کرد چون توضیح زیادی دادا بود