داستان من مدرسه رو دوست ندارم _ دوستی و علاقمندی به درس در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.4/5 - (106 امتیاز)

 

داستان من مدرسه رو دوست ندارم

✅هدف از قصه امشب دوستی و علاقمندی به درس در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان من مدرسه رو دوست ندارم:

روزی روزگاری پسری بود به نام فرید که به همراه پدر و مادرش زندگی میکردن. فرید مدرسه رفتن رو دوست نداشت و به درس خوندن هیچ علاقه نشون نمیداد و هر چی پدر و مادرش بهش میگفتن که درس خوندن خوبه و بچه ها باید درس بخونن تا وقتی بزرگ شدن آدمای موفقی بشن تا به مردم خدمت کنن هیچ حرفی رو هم گوش نمیداد.
نشستن تو کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعتای زیاد اون رو خسته میکرد و حوصلش سر میرفت. اگه بچه ها کتاب ، مداد یا دفترش رو میگرفتن یا اون رو هل میدادنن ، فرید خیلی عصبی میشد و بعضی وقتا برای مقابله با بچه ها اونا رو هل میداد یا حرف های بد به اونا میزد و بچه ها رو ناراحت میکرد. وقتایی که بچه ها باهاش بازی میکردن زیاد طول نمی کشید که دوباره فرید سر چیزای کوچیک عصبانی میشد و یا با بچه ها دعوا میکرد و دوستاش رو از خودش میرنجوند به خاطر همین دعوا ها بود که دیگه دوستی نداشت باهاش بازی کنه و هميشه تنها بود.
یه روز که فرید ، تنها و غمگین گوشه ای از حیاط مدرسه ایستاده بود و به بازی کردن بچه ها نگاه میکرد. تو همون موقع آقای رضایی ناظم مدرسه که پیرمردی مهربون و دلسوز بود. بهش نزدیک شد و ازش پرسید: چی شده فرید که رفتی و یه گوشه نشستی و تنهایی؟ چرا با بچه ها بازی نمیکنی؟ انگار زیاد از اومدن به مدرسه خوشحال نیستی؟ فرید به صورت مهربون آقای رضایی که لبخند میزد نگاهی کرد و گفت: من دوست ندارم که مدرسه بيام. هر کاری که میکنم نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و خیلی زود عصبانی میشم و با دوستام دعوا میکنم و به خاطر همین بچه ها هم دیگه با من بازی نمیکنن. آقای ناظم گفت: ولی تو همیشه راه حل مشکلت رو با خودت داری. فرید که تعجب کرده بود گفت: ینی چی؟ آقای رضایی گفت: راه حل شما اینه که هميشه با خودت فکر میکنی مدرسه جای خیلی بدیه و هميشه اینجا ناراحتی ولی اگه بدونی با درس خوندن میتونی هم تو آینده سربلند باشی و خوانوادت رو خوشحال کنی و هم پدر و مادرت بهت افتخار میکنن. وقتی که خیلی عصبانی و ناراحت میشی و نمیتونی خودت رو کنترل کنی و باید به کاره خودت و بچه های دیگه فکر کنی و وقتی آروم شدی ، تلاش کنی که رابطه خودت رو با دوستات بهتر کنی. منم وقتی همسنت بودم از درس خوندن خوشم نمیومد و هر وقت ناراحت بودم ، پدرم راه حله مشکلم رو بهم گفت که اول صبر کنم و یک نفس خیلی بلند بکشم و از خودم بپرسم: چرا ناراحتم و مشکلم چیه؟ و وقتی آروم میشدم میدیدم که هیچ مشکلی نبوده و فقط الکی زود ناراحت شده بودم اونم سر چیزای کوچیک بود. برای همین بود که درس خوندن رو شروع کردم و به دوستامم تو درسا کمک میکردم و الان شدم ناظم مدرسه. فرید وقتی با معلمش حرف زد خیلی آروم تر شد و به خودش قول داد وقتی از هر کدوم از هم کلاسی هاش ناراحت شد همین کارهای آقا معلم و انجامش بده و خیلی خوشحال بود که می تونست راحت به مدرسه بیاد و درس بخونه تا مثل آقا معلم با سواد بشه و هم تو درسا به دوستاش کمک کنه و هم با دوستاش بازی بکنه و به پدر و مادرش هم قول داد که پسر خوبی براشون باشه و درساش رو هميشه بخونه.

4.4/5 - (106 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه