داستان طاووس مغرور _ داستانی برای مغرور نشدن و مهربانی

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.4/5 - (62 امتیاز)

داستان طاووس مغرور

 

✅هدف از قصه امشب مغرور نشدن و مهربانی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

 

شروع داستان طاووس مغرور:

 

طاووسی زیبا و قشنگ تو جنگل سرسبز زندگی میکرد و بال و پر و دم بسیار زیبایی هم داشت. روی پرهاش نقطه های بزرگی بود که مثل چشم های درشت به نظر میرسید ، رنگ سبز و آبی پرها چشم همه حیوونا رو خیره کرده بود برای همین وقتی طاووس میدید که حیوونای جنگل با تعجب و تحسین نگاهش میکنن دمش رو باز میکرد و با اون چتر زیبایی درست میگرد و با ناز و غرور جلوی چشم اونا راه میرفت و فخر میفروخت.

حیوونا جنگل هم که دم زیبای اون رو دوست داشتن بهش نمیگفتن که پاهای زشتی داره و صداش هم اصلاً خوب نیست. طاووس چون خودش رو از همه بهتر میدونست با هیچکس دوست نمیشد و هميشه تک و تهبا بود. کنار این جنگل سبز ، رودخونه ای بود که همه حیوونا برای آب خوردن به اونجا میرفتن. یک روز طاووس به سمت رودخونه رفت تا هم آب بخوره و هم دم زیباش رو به حیوونا نشون بده و وقتی به اونجا رسید سرش رو بالا گرفته بود و به هیچکس نگاه نمیکرد. دو تا خرگوش که یکی از اونا اسمش مشکی و اون یکی اسمش برفی بود داشتن با هم بازی میکردن که طاووس رو دیدن که برفی بهش گفت: سلام طاووس قشنگ و پرنده خوش آب و رنگ اینطرف و نگاه کن و دوستای خوبت رو هم ببین. اما طاووس به اونا که سعی میکردن توجهش رو جلب کنن و باهاش دوست بشن اصلاً اعتنا نکرد و همون طور که سرش رو بالا گرفته بود با غرور به راهش ادامه داد. 

طاووس بوته بزرگ خارداری رو که سر راهش بود ندید و دم بلندش به اون گیر کرد و خواست دمش رو آزاد کنه اما کار آسونی نبود. طاووس خیلی از این اتفاق ناراحت شد که نمیتونست کاری انجام بده. فریاد کشید و با صدای بلند گریه کرد ، برفی و مشکی که یه کمی ازش دور شده بودن ، صداش رو شنیدن و وقتی پشت سرشون رو نگاه کردن اون رو دیدن و فوراً عنکبوت رو صدا زدن تا همراه هم به طاووس کمک کنن. مشکی و برفی همراه عنکبوت خارهارو از دم طاووس جدا کردن و طاووس از بین بوته ها اومد بیرون و خیلی خوشحال شد و از عنکبوت و برفی و مشکی تشکر کرد و با اونا دوست شد. اون روز برای طاووس روزی فراموش نشدنی بود چون برای اولین بار دوستایی پیدا کرد و فهمید که نباید به خاطر زیبایی ظاهری که داره مغرور باشه. حالا برای اون مهم بود که دوستایی داشته باشه و بهشون محبت کنه ، دوستایی که موقع سختی ها به کمکش بیان و موقع خوشی ها کنارش باشن. فردای اون روز طاووس از مشکی و برفی و عنکبوت و دوستای اونا دعوت کرد که به خونه اش بیان و مهمونش باشن و چند ساعتی رو کنار هم با شادی خوشی سپری کنن. بعد از اون روز هم حیوونای جنگل ندیدن که طاووس سرش رو با غرور بالا بگیره و به اونا فخر بفروشه و با همه حیوونا دوست بود.

4.4/5 - (62 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • میرزازاده
    2 سال پیش

    داستان هاتون خیلی عالین،ممنونم بخاطر وقتی که میگذارید🌹🌹