داستان سگ ناراضی _ داستانی برای شادی کردن و لذت بردن از زندگی

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4/5 - (66 امتیاز)

داستان سگ ناراضی

✅هدف از قصه امشب شادی کردن و لذت بردن در زندگی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان سگ ناراضی:

روزی روزگاری توی یه خونه کوچیک و قشنگ که توی یه روستای سرسبز قرار داشت یه سگ کوچولو و پشمالویی به اسم کودی زندگی میکرد ، اما کودی اصلا از زندگی خودش راضی نبود و احساس خوشحالی نمیکرد. یه روز همینطور که توی باغچه دراز کشیده بود یه گربه رو دید که بالای دیوار نشسته بود ، کودی پیش خودش آرزو کرد که ای کاش اونم میتونست مثل اون گربه از جاهای بلند بالا بره و مثلا بره رو دیوار بشینه ، کودی از اینکه نمیتونست مثل گربه بره بالای دیوار خیلی ناراحت و غمگین شد. به خاطر همین وقتی صاحب کودی براش ظرف شیر صبحشو آورد اصلا خوشحال نشد و دمشو براش تکون نداد.
بعد از اینکه کودی یه چرت کوچولویی زد پیش خودش گفت که بهتره برم پیش ماهی قرمز کوچولو که توی برکه شنا میکنه و اونو ببینم. وقتی کودی به برکه رسید دید که ماهی قرمز کوچولو داره برای خودش توی آب شنا و آب تنی میکنه ، کودی یه لحظه ناراحت شد و پیش خودش فکر کرد که ای کاش منم میتونستم مثل ماهی قرمز کوچولو توی آب زندگی کنم. بعد رو کرد به ماهی و بهش گفت : ماهی کوچولو من خیلی دلم میخواست که میتونستم مثل خودت توی این آب خنک آب تنی کنم. ماهی قرمز کوچولو که فهمید دوستش کودی از چی ناراحته بهش گفت: منم آرزو داشتم میتونستم مثل خودت روی این علفا و چمنای گرم و نرم غلط بزنم و بازی کنم و خوشحال باشم.
چند روزی گذشت تا اینکه یه روز کودی یه گنجشک کوچولو رو دید که روی شاخه درختی نشسته بود ، کدی به گنجشک گفت : گنجشک کوچولو من خیلی دلم میخواست که میتونستم مثل شما پرواز کنم ، من بهت حسودیم میشه. گنجشک کوچولو لبخندی به کودی زد و بهش گفت: منم آرزو داشتم که میتونستم مثل شما تمام روز رو بازی کنم اون جوری دیگه مجبور نبودم برای خودم لونه بسازم و همش دنبال غذا بگردم چون بالای کوچیکم خیلی خسته میشن. بعد کودی همونجور که داشت برای خودش راه میرفت چشمش به یه الاغ افتاد که داشت بار میبرد ، الاغ رو کرد به کودی و بهش گفت: خیلی خوشبختی چون مجبور نیستی مثل من بار به این سنگینی ببری ، خروس که این حرف الاغ رو شنید به کودی گفت: آره واقعا خوش شانسی چون مجبور نیستی مثل من صاحبت رو صبح خیلی زود از خواب بیدار کنی و خودت صبح زود از خواب بیدار شی. گوسفند هم که داشت حرفای دوستاش رو میشنید سرشو به علامت تایید تکون داد و گفت: خوش به حالت چون مثل من مجبور نیستی صبر کنی تا پشماتو کوتاه کنن و بچینن ، من از چیده شدن پشمام بدم میاد. کودی که داشت حرفای دوستاشو میشنید پیش خودش فکر کرد که این اصلا درست نیست که به خاطر چیزایی که داره خوشحال و راضی نباشه ، اون متوجه شد که هر کدوم از دوستاش برای خودشون مشکلاتی دارن ولی این باعث نشده که خوشحال نباشن ، به خاطر همین از فردای اون روز کودی تصمیم گرفت که از زندگیش لذت ببره و از خودش و زندگیش راضی باشه و نگران هیچ چیزی هم نباشه. بله عزیزای دل ، ما هم باید بابت نعمت هایی که بهمون داده شده و چیزهایی که داریم خوشحال و شاد باشیم و خودمونو همونجوری که هستیم دوست داشته باشیم.

4/5 - (66 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • نادر
    2 سال پیش

    داستانها عالین ما مشتریشیم هرشب
    ممنون اما مشاوره تون گرونه خیلی پکیج ها توی وضعیت الان متاسفانه نمیشه اینقدر هزینه کرد کاش میشد…