داستان سنجاب و کبوتر _ داستانی برای مهربانی و محبت در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.2/5 - (66 امتیاز)

داستان سنجاب و کبوتر

✅هدف از قصه امشب مهربانی و محبت در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان سنجاب و کبوتر:

توی یه جنگل بزرگ و قشنگ که پر از چمنا و درختای سرسبز و تازه بود و حیوونای زیادی کنار هم زندگی میکردن. یه روز گرم تابستونی که هوا خیلی گرم شده بود و چند روزی بود که بارون نباریده بود ، سنجاب کوچولو که توی این جنگل زندگی میکرد چند روزی میشد که هیچ آبی نخورده بود و خیلی خیلی تشنه اش بود. سنجاب کوچولو با خودش میگفت: من به یه قطره آب احتیاج دارم حتی اگه اون قطره از روی برگ درختا بیفته پایین اما به خاطر گرمای زیاد حتی شبنمه روی برگ درختا و گلا هم خشک شده بود و هیچ آبی برای خوردن نبود. سنجاب کوچولو با گریه گفت: من اگه آب نخورم از بین میرم ، باید هر جور شده خودمو به اون رودخونه ای که دربارش شنیدم برسونم. جغد دانا که داشت حرفای مورچه رو میشنید بهش گفت: رودخونه خیلی پر آب و قویه ، اون ممکنه شما رو با خودش ببره و باید خیلی مواظب باشی. اما سنجاب کوچولو خیلی تشنه اش بود ، اون گفت که اگه آب نخوره حتما از بین میره و بعد رفت تا دنبال رودخونه پر از آب بگرده.
اون از کنار علف های سرسبز گذشت و از روی شاخه های خشک شده رد شد ، سنجاب کوچولو رفت و رفت تا اینکه بالاخره صدای آب رو از دور شنید. اون بالاخره به رودخونه رسیده بود و میتونست صدای موجهای رودخونه رو هم بشنوه. وقتی به رودخونه رسید ، یه کمی از آب خنک رودخونه خورد و حسابی کیف کرد. اون انقدر خوشحال بود و ذوق کرده بود که ندید یه موج بلند داره میاد به طرفش ، سنجاب کوچولو هر چقد تلاش کرد علفایی که روی آب کنارش شناور بودن رو بگیره و خودش رو از آب بیاره بیرون اما جریان تند و سریع آب اونو از علفا دور کرد و با خودش برد. سنجاب که دید داره غرق میشه شروع کرد به داد و فریاد کردن و میگفت: کمک کمک یکی به من کمک کنه. تو همین موقع کبوتر سفیدی که روی شاخه درخت نشسته بود متوجه صدای سنجاب شد و سریع خودشو به رودخونه رسوند ، اون یه شاخه رو به نوکش گرفت و اونو به سمت سنجاب دراز کرد و بهش گفت که سریع از روی شاخه بیاد بالا و بعد کبوتر شاخه رو روی چمنا گذاشت و پر زد و رفت.
یه روزی از روزها که سنجاب کوچولو اومده بود که از رودخونه آب بخوره دید که یه شکارچی بدجنس داره به طرف رودخونه میاد. شکارچی همین که به نزدیک رودخونه رسید یه نگاهی به درختا انداخت و کبوتر سفید رو دید که روی شاخه درخت برای خودش خوابیده بود ، اون سریع رفت و پشت بوته ها قایم شد تا بتونه کبوتر رو شکار کنه. سنجاب کوچولو که فهمیده بود شکارچی میخواد کبوتر سفید رو شکار کنه خیلی نگران و ناراحت شد و با خودش گفت: من نمیتونم اجازه بدم که این شکارچی بدجنس کبوتر سفید رو شکار کنه اما من خیلی کوچیکم ، چی کار میتونم بکنم؟ تو همین موقع بود که کبوتر سفید از خواب بیدار شد و برای خوردن آب به سمت رودخونه پرواز کرد و پایین اومد ، شکارچی که فرصت رو مناسب دید داشت آماده میشد که تیرشو به سمت کبوتر پرتاب کنه که یه دفعه فکری به ذهن سنجاب کوچولو زد و اون سریع روی پای شکارچی پرید و تا جایی که قدرت داشت و میتونست پای شکارچی رو محکم گاز گرفت که یه دفعه شکارچی از زور درد پاش به هوا پرید و همون موقع بود که تیرش از کنار کبوتر رد شد و به سمت آسمون رفت.
شکارچی همش بالا پایین میپرید و هی داد میزد آی پام آی پام ، کبوتر سفید که تازه متوجه شکارچی شده بود وحشت زده به سمت آسمون پرواز کرد و از اونجا دور شد تا از دست شکارچی در امان بمونه و اینجوری شد که سنجاب کوچولو از کبوتر به خاطر نجات دادن جونش تشکر کرد و بهش کمک کرد.

4.2/5 - (66 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • آذر شیخی
    2 سال پیش

    ممنون از شما