داستان زود قضاوت نکن _ داستانی برای قضاوت نکردن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.3/5 - (99 امتیاز)

داستان زود قضاوت نکن

✅هدف از قصه امشب قضاوت نکردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان زود قضاوت نکن:

اون روز وقتی سارا میخواست به مدرسه بره ، مادرش دو تا اسکناس پنج هزار تومانی بهش داد و گفت: ظهر که داری از مدرسه برمیگردی ، به مغازه آقا رضا برو و این پول رو بهش بده ، دیروز ازش خرید کردم و بدهکار شدم. سارا پولا رو لای کتاب ریاضی گذاشت ، کتاب رو تو کیفش گذاشت و خداحافظی کرد و به مدرسه رفت.
زنگ اول اونقدر سرگرم بود که اصلا به یاد پولا نیفتاد ، زنگ دوم وقتی کتاب ریاضی رو باز کرد که چشمش به پولا افتاد و تازه یادش اومد که مادرش چه کاری ازش خواسته بود. دوستش زینب هم پولا رو دید و ازش پرسید: پول برای چی آوردی مدرسه؟ یه وقت گم میکنیا. سارا گفت: نه بابا ، حواسم هست. بعد هم دوتایی مشغول نوشتن صورت مسئله هایی شدن که خانم معلم روی تخته مینوشت. وقتی زنگ خورد ، مریم از سارا خواست که بهش کمک کنه تا چندتا مسئله رو حل کنن و سارا با مریم به حیاط رفت و توی حیاط کنار باغچه نشستن و با هم شروع به درس خوندن کردن. زنگ که خورد به کلاس برگشتن سارا دفتر املاش رو حاضر کرد تا خانم معلم بیاد و املا بگه. بعد از نوشتن املا یاد پولا افتاد و به سراغ کتاب ریاضی رفت و لای اون رو باز کرد اما پولا اونجا نبودن. سارا نگران شد ، چندبار لای کتاب رو نگاه کرد اما پولا رو پیدا نکرد و با خودش گفت: به جز زینب کسی نمیدونه که من پول آوردم پس حتما اون پولا رو برداشته. خواست به زینب چیزی بگه اما زینب که از املا بیست گرفته بود اونقدر خوشحال بود که متوجه چهره نگران سارا نشد. سارا یه کمی صبر کرد و بالاخره گفت: زینب پولای منو پس بده. زینب با تعجب نگاهش کرد و گفت: کدوم پول؟ من که بهت بدهکار نیستم. سارا گفت: شوخی نکن ، دوتا پنج هزارتومنی سرجاشون نیستن حتما خودت برداشتی. زینب گفت: نه ، من برنداشتم. سارا که خیلی ناراحت بود گفت: اما فقط خودت پولها رو دیدی ، حالا هم زود باش پس بده. صدای سارا یه کمی بلند بود و خانم معلم و بچه های کلاس هم شنیدن که با هم چی میگن. خانم معلم رو به سارا کرد و پرسید: چه خبر شده سارا؟ زینب که گریه اش گرفته بود با ناراحتی گفت: خانم من پولش رو برنداشتم ، سارا داره اشتباه میکنه. خانم معلم از هردوی اونا سوالاتی پرسید و وقتی فهمید که پولا لای کتاب ریاضی بودن از سارا خواست تا هرچی تو کیفش داره بیرون بریزه. سارا کیفش رو خالی کرد و از ته کیفش دو تا اسکناس پنج هزار تومانی مچاله شده بیرون افتاد. خانم معلم گفت: دنبال همینا میگشتی؟ سارا که خجالت میکشید از رفتارش و پشیمون شده بود ، سرش رو پایین انداخت و جوابی نداد. اون یادش اومد که ساعت قبل وقتی میخواست به مریم ریاضی یاد بده پولا رو از لای کتاب ریاضی درآورد و ته کیفش انداخت و کتاب رو دستش گرفت و به حیاط برد و وقتی برگشت یادش رفت اونا رو دوباره لای کتاب بذاره و او نمیدونست چکار باید بکنه. خانم معلم گفت: سارا شما اشتباه کردی و دوستت رو ناراحت کردی و برای همین باید ازش معذرت خواهی کنی. سارا ، زینب رو بغل کرد و بوسید و گفت: منو میبخشی زینب جون. زینب گفت: باشه بخشیدمت. خانم معلم رو به بچه ها کرد و گفت: گاهی آدما بدون اونکه چیزی رو ببین ، درباره اون قضاوت میکنن مثل سارا که بدون اینکه زینب رو درحال برداشتن پول ببینه خیال میکرد زینب پولش رو برداشته اما معلوم شد که اشتباه کرده و بدون دلیل بهش شک کرد.
شما هم تا از چیزی مطمئن نشدین ، نباید زود قضاوت کنین. اگه سارا عجله نمیکرد و فوراً به زینب شک نمیکرد الآن پشیمون نبود و زینب هم ناراحت نمیشد. سارا گفت: خانم معلم ، کاش اول ته کیفم رو دیده بودم چون اگه یادم میموند که پولا رو از لای کتاب درآورده بودم به بهترین دوستم شک نمیکردم ، من بدون اونکه خوب فکر کنم و توی کیفم رو ببینم کاری کردم که دوستم ناراحت شد و حالا هم دوباره معذرت میخوام و قول میدم که دیگه زود قضاوت نکنم. خانم معلم گفت: آفرین دخترم ، امیدوارم دیگه از این اتفاقا توی کلاس ما نیفته و بعد مشغول تصحیح بقیه دیکته ها شد و اون روز برای سارا و زینب یه روز فراموش نشدنی بود.

4.3/5 - (99 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • مهدی
    2 سال پیش

    عالیییییییییییییی بود