داستان رازداری _ داستانی برای رازدار بودن در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.2/5 - (188 امتیاز)

داستان رازداری

✅هدف از قصه امشب رازداری هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان رازداری:

تو یه دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردن ، یکی از اونا جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا دوست از کودکی با هم بزرگ شده بودن و اونقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتن که نصف اهالی دهکده فکر میکردن که این دو نفر با هم برادرن با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتن اما این حرف اهالی اوج محبتی که بود که بین این دو نفر وجود داشت رو نشون میداد. هميشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتن و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردن تا بالاخره یه راه چاره براش پیدا کنن ولی اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میون میگذاشت. وقتی پیتر متوجه این کار جانسون میشد ناراحت میشد این موضوع رو بهش نمیگفت چون اونقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یه دقیقه تلخی و ناراحتی این دوستی رو ببینه به خاطر همین احترام جانسون رو نگه میداشت و باز هم مثل هميشه با اون درد دل میکرد.
سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت یه زندگی جدید رو شروع کرد اما این رابطه دوستی با جانسون هنوز ادامه داشت و روز به روز عمیق تر هم میشد. یه روز پیتر میخواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر و چند روزی خونه نبود به خاطر همین اومد و به جانسون گفت: من دارم با خانواده میرم طرف شهر اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا یه مسیری همراهی کرد و وقتی داشت به خونه برمیگشت سر راه دوستاش رو دید و کمی با هم صحبت کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک میشد و جانسون با دوستاش میخواست خداحافظی کنه که دوستاش گفتن هنوز زوده تا یه کم بیشتر پیشه دوستاش بمونه ولی اون گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه و با دوستاش خداحافظی کرد و رفت.
وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش و پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و رفت خوابید بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود. چند نفر شبونه اومدن توی خونش و پولها رو با خودشون بردن. جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و خیلی هم ناراحت شد اگه تمام زندگیش رو هم میفروخت نمیتونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه و از ناراحتی با کسی حرف هم نمیزد. چند روز بعد پیتر از شهر به همراه خانواده برگشت و رفت پيشه جانسون تا پولهاش رو پس بگیره پیتر اومد و جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد ، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه ، شروع کرد به خندیدن و گفت: میدونستم که بازم مثل هميشه نمیتونی جلوی زبونت رو بگیری و نمیتونی رازدار باشی و حرفی که بهت میزنن رو به کسی نگی اما اصلاً نترس چون من فکرشو میکردم که این اتفاق بی افته به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون میدونستم که کسی از این موضوع با خبر میشه و تو به همه میگی که سکه ها پیش تو بوده. خونه من امن تر از تو بود الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی ولی این درسی برات میشه که هميشه مسائلی رو که دیگران باهات در میون میزارن توی قلبت محفوظ نگهداری و به آدمه غریبه ای راز دلت رو بازگو نکنی. جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش میمونه و باید برای حفظ اون راز تلاش کنه همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت میشه دیگران هم از این موضوع ناراحت میشن و این کاره ما باعث ميشه دیگه کسی به ما اعتماد نمیکنه.

4.2/5 - (188 امتیاز)
2
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

2 دیدگاه

  • سمیرا
    1 ماه پیش

    خیلی عالی بود

  • سمیرا
    1 ماه پیش

    بسیار تاثیرگذار بود