داستان دو دوست صمیمی _ داستانی برای تلاش و کوشش در کودک و نوجوان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.2/5 - (69 امتیاز)

 

داستان دو دوست صمیمی

✅هدف از قصه امشب محبت کردن و کمک کردن به هم و تلاش کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان دو دوست صمیمی:

توی یه روستایی دور از شهر دو تا دوست صمیمی به اسم های احمد و علی بودن که تو همسایگی هم زندگی میکردن. این دو تا دوست همسایه دیوار به دیوار بودن و خانواده‌ هاشون به کشاورزی مشغول بودن ، احمد و علی هر روز بعد از اینکه از پدر و مادرشون اجازه میگرفتن توی کوچه تا غروب با هم کلی بازی میکردن.
پدر احمد آرزو داشت که پسرش دکتر بشه تا به مردم روستا خدمت کنه و مادر علی هم دعا میکرد که پسرش مهندس بشه تا خونه های روستاشون رو محکم و قشنگ بسازه تا یه روستای زیبا داشته باشن.
روز اول مهر بود و قرار شد که این دو تا دوست صمیمی به مدرسه برن ، کلی هم خوشحال بودن که میخواستن برن مدرسه و باسواد بشن. هر دو کتاب هاشون رو جلد کردن و مداد ها و دفترچه هاشون رو برداشتن تا به مدرسه برن و درس های معلمشون رو خوب یاد بگیرن.
اتفاقا هر سال هر دو تای اونا جزو شاگردای اول و نمونه بودن ، احمد که پدرش از بیماری سختی رنج میبرد دلش میخواست زودتر بزرگ بشه و آرزوی پدرش رو برآورده کنه و به مردم روستاشون خدمت کنه چون روستایی که احمد و علی توی اونجا زندگی میکردن ، دکتر نداشت و اونا اگه کوچک ترین ناراحتی و مریضی پیدا میکردن باید یه فاصله طولانی تا روستای دیگه رو که دکتر داشت میرفتن تا دکتر اون روستا اونا رو معاینه کنه.
هنوز چند ماهی از رفتن احمد و علی به مدرسه نگذشته بود که بیماری پدر احمد بدتر شد و متاسفانه یه روز صبح که احمد آماده رفتن به مدرسه شده بود متوجه شد که پدرش فوت کرده. احمد بعد از فوت پدرش خیلی گریه کرد ولی از طرف دیگه نمیتونست این روز‌ها به مدرسه بره و درس بخونه چون با همون سن کم باید تو کشاورزی به مادرش کمک میکرد تا بتونه خرج زندگی خواهر و مادر خودش رو تامین کنه.
علی که دوست خوبی برای احمد بود وقتی متوجه جریان شد با معلمشون صحبت کرد و معلم هم ماجرا رو برای مدیر مدرسه تعریف کرده و قرار شد که معلم مهربون ، شب ها به احمد درس بده تا اون بتونه هم کار کنه و هم درس بخونه. احمد روز‌ها کار میکرد و شب ها درس میخوند و تو این راه علی هم به عنوان دوست به احمد خیلی کمک میکرد و هر چی یاد گرفته بود بهش یاد میداد تا هر دو توی درسا موفق باشن. احمد و علی هر سال با نمره های خوب قبول میشدن و اینطوری سال ها رو میگذروندن.
بعد از طی شدن سال های زیادی وقتی که احمد و علی بزرگ شدن تونستن توی دانشگاه قبول بشن. احمد با تلاش و کوشش زیاد دکتر شد و به خدمت مردم روستاشون پرداخت و آرزوی دیرینه ی پدرش رو برآورده کرد و علی هم همون طور که آرزو میکرد مهندس شد و به آباد کردن روستای کوچیکشون پرداخت.

4.2/5 - (69 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • آفرین فدایی
    2 سال پیش

    از کامنتهایی که میذارید استفاده میکنیم لطفا در مورد برخورد با خواهر برادرهایی که فاصله سنی ۵تا۶سال رو دارند صحبت بفرمایید