داستان دوست خوب _ داستانی برای دوستی و مهربانی بین کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.2/5 - (83 امتیاز)

داستان دوست خوب

 

✅هدف از قصه امشب داشتن دوست خوب و مهربونی بین بچه هاست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

 

شروع داستان دوست خوب:

روزی روزگاری توی یه رودخونه قشنگ و بزرگ چند تا ماهی کوچولو کنار هم زندگی میکردن. ماهی کوچولو ها هر روز صبح که از خواب بیدار میشدن با هم بازی میکردن تا شب که اونقدر خسته میشدن و نمیدونستن که کجا خوابشون میبرد.

بین این ماهی ها یه ماهی کوچولویی بود که خیلی با بقیه فرق داشت و هميشه بهونه گیری میکرد و با بقیه قهر میکرد و میرفت یه گوشه و دیگه بازی نمیکرد. یه روزی از این روزها بچه ماهی ها تصمیم گرفتن که ماهی کوچولو رو به بازی راه ندن تا شاید درس خوبی براش بشه و یاد بگیره که بچه خوبی باشه و دیگه با کسی قهر نکنه. اون روز قبل از اینکه ماهی کوچولو بهونه گیری کنه ، دوستاش بهونه گرفتن و باهاش قهر کردن. ماهی کوچولو هم سرش رو پایین انداخت و از بازی بیرون رفت و یه کمی یه گوشه ای نشست و به دوستاش نگاه کرد ولی خیلی زود حوصله اش سر رفت و به سمت ساحل حرکت کرد.

نزدیک ساحل که رفت قورباغه ای رو دید که روی یه بلندی نشسته بود و گریه میکرد. ماهی کوچولو از قورباغه پرسید: چرا گریه میکنی؟ چرا تنهایی؟ شما رو هم دوستات توی بازی راه ندادن؟ قورباغه گفت: من از بلندی میترسم. همه دوستام پریدن توی آب ولی من نتونستم ، اونا همه رفتن و منو اینجا تنها گذاشتن. ماهی کوچولو فکری کرد و گفت: خب قورباغه عزیز ، من بهت کمکت میکنم تا بیای توی آب ولی به این شرط که من و شما دوستایخوبی برای همدیگه باشیم. قورباغه گفت: باشه ولی چطوری میخوای به من کمک کنی؟ ماهی کوچولو بهش گفت: صبر کن الآن میام و رفت و از لاکپشت پیر خواهش کرد که به لب رودخونه و زیر بلندی بره تا قورباغه پشتش سوار بشه و به داخل آب بیاد. لاکپشت هم این کار رو کرد و قورباغه داخل آب پرید و هر دو از لاکپشت تشکر کردن و به وسط رودخونه رفتن و یه کمی با هم شنا و بازی کردن. قورباغه یه دفعه دوستاش رو دید و اونقدر خوشحال شد که به کل ماهی کوچولو که کمکش کرده بود تا به داخل آب بیاد رو فراموش کرد و به سمت قورباغه های دیگه دوید و رفت. ماهی کوچولو اون روز سراغ هر حیوونی رفت ، اون حیوون بعد از مدتی اون رو رها میکرد و به سراغ دوستای خودش میرفت. ماهی کوچولو که تنها شده بود و یه گوشه ای نشسته بود و به اطرافش نگاه میکرد همون لحظه چند تا اسب آبی رو دید که با همدیگه شاد و خوشحال بازی میکردن ، یاد دوستاش افتاد و با خودش گفت: مثل این که هر کسی باید با دوستای خودش بازی کنه منم باید برم پیش دوستام و قدر اونا رو بدونم تا هیچ وقت تنها نباشم. ماهی کوچولو رفت و دوستاش معذرت خواهی کرد و اونا تا غروب با هم بازی کردن و کیف کردن.

4.2/5 - (83 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه