داستان دوستی مورچه کوچولو و خرگوش پشمالو _ داستانی برای همکاری و دوستی در کودکان

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.1/5 - (49 امتیاز)

داستان دوستی مورچه کوچولو و خرگوش پشمالو

✅هدف از قصه امشب همکاری و دوستی در کودکان هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان دوستی مورچه و خرگوش پشمالو:

روزی از روز های گرم فصل تابستون ، توی جنگل مورچه کوچولویی زندگی می‌کرد که همیشه برای پیدا کردن غذا به روستاهای کوچیک اطرافشون میرفت و برای خودش و خانوادش دنبال غذا میگشت و برای زمستون غذا جمع میکرد تا تو سرمای زمستون غذا های خوشمزه داشته باشن چون توی فصل زمستون غذا پیدا کردن کاره خیلی سختیه برای همین بیشتر حیوونا برای زمستون غذاهاشون رو جمع میکنن.

توی یکی از روزها که مورچه به روستای پایینی برای پیدا کردن غذا رفته بود ، خرگوش سفید پشمالویی رو دید که در حال کندن هویچ های نارانجی خوشمزه بود.‌ مورچه کوچولو پیش خرگوش رفت و گفت: من تا حالا شما رو هیچ وقت اینجا ندیدم ، اولین باره که اینجا میای؟ خرگوش کوچولو گفت: من که شما رو نمیبینم ، این صدا داره از کجا میاد؟ مورچه کوچولو گفت: منم مورچه جنگل ، اگه به پایین نگاه کنی منو میبینی. خرگوش پشمالو به پایین نگاه کرد ، مورچه کوچولو رو دید که بار سنگینی به دوش داره. خیلی ناراحت شد و گفت: مورچه چطوری میتونی انقد بار سنگین رو به خونت ببری ، این کار برات سخت نیست؟ مورچه کوچولو گفت: نه زیاد سخت نیست و من همیشه برای خودم و خانوادم میام اینجا و براشون غذا میبرم. خرگوش پشمالو گفت: من دیگه برای همیشه همراهت میخوام به اینجا بیام و برای خودم غذا جمع کنم ، میتونم بهت هم کمک کنم تا دیگه خسته نشی و با هم دیگه غذا پیدا میکنیم. مورچه کوچولو خوشحال شد و از اون به بعد با هم به مزرعه ی پایین میرفتن و هم خودشون غذا میخوردن و هم برای خانوادشون هویج و گندم میبردن. از این به بعد اونا تصمیم گرفتن به هم کمک کنن و دوستای خوبی برای هم باشن.

 

 

4.1/5 - (49 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه