داستان دوستان وفادار _ داستانی برای همکاری و دوستی

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.3/5 - (57 امتیاز)

داستان دوستان وفادار

 

✅هدف از قصه امشب همکاری و دوستی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

 

شروع داستان دوستان وفادار:

 

موش ، کلاغ ، لاک‌پشت و گوزن چهار دوست خوب برای هم بودن که تو یه جنگل زندگی میکردن. اونا با اونکه سال‌ها کنار هم بودن ، هیچوقت با هم دیگه اختلاف پیدا نکرده بودن و همیشه به خوبی با هم برخورد میکردن.

یه روز عصر موش ، کلاغ و لاک‌پشت مثل همیشه کنار دریاچه جمع شدن اما هرچی انتظار کشیدن و منتظر بودن گوزن نیومد. ساعت‌ها گذشت و ازش خبری نشد ، موش با ناراحتی پرسید: یعنی چه اتفاقی برای گوزن افتاده؟ کلاغ جواب داد: شاید شکارچی‌ها اون رو به دام انداخته‌ باشن. لاک‌پشت گفت: ما باید دنبالش بگردیم ، کلاغ جان شما که میتونی پرواز کنی ، برو به همه جای جنگل سر بزن شاید بتونی اون رو پیدا کنی. کلاغ پروازکنان از اونجا دور شد و همینطور که پرواز میکرد ، داد میزد: گوزن ، گوزن کجایی؟ یه دفعه صدای ضعیفی به گوش کلاغ رسید: کمک ، کمک من اینجام.

کلاغ به دنبال صدا گشت و گوزن رو پیدا کرد ، اون تو دام یه شکارچی گرفتار شده بود. کلاغ با ناراحتی کنار دوستش نشست و گفت: من تنهایی نمیتونم بهت کمک کنم ، باید برم و بقیه رو به این‌جا بیاورم تا با کمک هم این مشکل رو برطرف کنیم. کلاغ این رو گفت و بال و پرزنان خودش رو به لاک‌پشت و موش رسوند و خبر گرفتار شدن گوزن رو به اونا داد. لاک‌پشت گفت: موش میتونه با دندون‌های تیزش تور رو پاره کنه و گوزن رو نجات بده. موش گفت: ولی من چطور میتونم خودم رو با سرعت به اونجا برسونم. قبل از رسیدن من شکارچی میرسه و گوزن رو میگیره. کلاغ جواب داد: من میتونم روی پشت خودم سوارت کنم و به اونجا ببرمت. موش قبول کرد و پشت کلاغ نشست و کلاغ هم پرید و به آسمون رفت.

اونا خیلی زود پیش گوزن رسیدن و موش از پشت کلاغ پایین اومد و تندتند تورها رو جوید. دام پاره شد و گوزن آزاد شد و تو همین موقع لاک‌پشت هم از راه رسید. چهار دوست از این‌که همه سالم در کنار هم بودن ، خوشحال شدن اما سر و کله شکارچی پیدا شد. کلاغ پرید و بالای درخت نشست و موش داخل سوراخی قایم شد و گوزن به سرعت از اونا دور شد. لاک‌پشت که نمیتونست تند راه بره ، تنها موند. شکارچی تور رو خالی دید و عصبانی شد و فریاد زد: گوزن چطور فرار کرده؟ تو همین موقع چشمش به لاک‌پشت افتاد و با خودش گفت: حالا که گوزن فرار کرده بهتره این لاک‌پشت رو برای فروش بگیرم. شکارچی لاک‌پشت رو گرفت و اون رو توی کیسه‌ای انداخت و به راه افتاد. کلاغ که بالای درخت نشسته بود ، همه چیز رو دید و موش و گوزن رو از ماجرا باخبر کرد. موش گفت: باید عجله کنیم وگرنه شکارچی به زودی به خونش میرسه. گوزن گفت: من سر راه شکارچی می‌ایستم و شروع به خوردن علف میکنم انگار که اون رو هم ندیدم ، شکارچی وقتی منو ببینه کیسه‌اش رو روی زمین میذاره و دنبال من میاد. تو همین موقع موش باید خودش رو به کیسه برسوند و اون رو پاره کنه و اونوقت لاک‌پشت آزاد میشه. گوزن این رو گفت و دوان‌دوان خودش رو جلوی شکارچی رسوند و مشغول خوردن علف شد.

چشم شکارچی که بهش افتاد ، با شادی کیسه رو روی زمین گذاشت و به دنبال گوزن دوید. موش با دندان‌های تیزش کیسه رو پاره کرد. لاک‌پشت از کیسه بیرون آمد و زیر بوته‌ها قایم شد ، شکارچی بعد از اون که یه کمی دنبال گوزن دوید ، ناامید شد و ایستاد. بعد به سمت کیسه‌اش برگشت و گفت: عیبی نداره و یه روز دیگه گوزن رو شکار میکنم ، امروز همین لاک‌پشت برام کافیه اما وقتی به کیسه رسید خبری از لاک‌پشت نبود. شکارچی که تعجب کرده بود گفت: یعنی چه؟ یکبار گوزن از تور من فرار میکنه ، یکبار هم لاک‌پشت کیسه‌ام رو پاره میکنه و در میره و شکارچی این رو گفت و از اونجا دور شد. لاک‌پشت ، موش ، کلاغ و گوزن با خیال راحت و خوشحال به سمت لونه های خودشون رفتن.

4.3/5 - (57 امتیاز)
2
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

2 دیدگاه

  • سمانه عسگری
    2 سال پیش

    تشکرازقصه های خوبتون لطفااگرامکانش هست هرشب به صورت مرتب قصه هاباشندممنون

  • طیبه علوی
    2 سال پیش

    سلام اگه میشد قصه هاراصوتی هم بزارین که برای پسرم بزارم من شبهااززور خواب نمی تونم قصه براش بخونم درحین قصه خوابم میبره وهزیون براش میگم صوتی هم بزارین ممنون