داستان دست مامان رو محکم بگیر _ داستانی برای مواظب بودن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.3/5 - (73 امتیاز)

داستان دست مامان رو محکم بگیر

✅هدف از قصه امشب مواظب بودن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان دست مامان رو محکم بگیر:

رامین خیلی كوچولو بود و تازه میتونست دستش رو به دیوار بگیره و چند قدم برداره. یه كمی كه می ایستاد ، تعادلش رو از دست میداد و به زمین میخورد. مامان و باباش خوشحال بودن كه بچه شون بزرگ شده و میتونه روی پاهای خودش بایسته.
یه روز بابای رامین یه جفت كفش سفید كوچولوی خیلی خوشگل كه عكس خرگوش روی اون بود رو برای رامین خرید. كفشهارو پای رامین كردن و رامین هم شروع كرد به راه رفتن و زمین خوردن. از پاهاش مرتب صدای سوت به گوش میرسید و بابا و مامان خوشحال میشدن و میخندیدن. یه روز عصر که اواخر ماه مرداد بود كه هوا خیلی خوب بود ، مامان و بابا كفشها رو پای رامین كردن و لباس و كلاه سبزرنگی هم تنش كردن و اون رو به پارک بردن. رامین كوچولو با خوشحالی دست تو دست مامان و باباش تو پارک قدم میزد و صدای كفشهاش توجه مردم رو به خودش جلب میكرد و هركس صدای كفشهاش رو میشنید ، می ایستاد و رامین رو نگاه میكرد و لبخند میزد. بعضیها هم جلو میومدن و با محبت بهش نگاه میکردن و رامین رو نازش میكردن. چند دقیقه ای كه راه رفتن ، مامان رامین گفت: بچه ام خسته میشه ، بیا یه كمی بنشینیم. بابای رامین هم قبول كرد و رفتن روی یه نیمكتی نشستن اما رامین دلش نمیخواست بشینه و بلند شد و جلوی اونا ایستاد و شروع كرد به دست زدن که یعنی پاشید راه بریم.
مامان و بابا هم اطاعت كردن و دنبالش راه افتادن و یه ساعتی گذشت. مامان و بابا خسته شدن اما رامین خسته نمیشد و راه میرفت و زمین میخورد و كفشهاش سوت میزدن. بابا رفت تا از گیشه روبروی پارک خوراكی بخره و مامان و رامین تو پارک موندن. همون موقع چند تا از دوستای مامان اون رو دیدن و به سمتش اومدن و شروع كردن به احوالپرسی و اونقدر سرگرم خوش و بش و احوالپرسی بودن كه ندیدن رامین كوچولو از كنار مادرش دور شده. مامان هم كه فكر می پكرد رامین همونجا كنارش ایستاده و توجهی نكرد و به گفتگو با دوستاش ادامه داد. یه دفعه یكی از دوستاش پرسید: راستی رامین كجاست؟ نمیبینمش. مامان سرش رو برگردوند ولی رامین رو ندید. دوستای اون عجله داشتن و خداحافظی كردن و رفتن و مامان با دلواپسی دنبال رامین گشت.
همون موقع بابا كه خوراكی خریده بود برگشت و وقتی ماجرا رو فهمید ، اونم شروع به گشتن كرد. اونا چندبار دور و برشون رو نگاه كردن و از رهگذرا پرسیدن: شما یه پسر كوچولو با لباس و كلاه سبز ندیدین؟ و… كسی ندیده بود. نگران شدن چون خیال میکردند بچه رو دزدیده باشن که یه دفعه صدای جیک جیكی به گوش مامان رسید ، خوب گوش داد و صدا از پشت شمشادها میومد. مامان به سوی شمشادها رفت و رامین كوچولو دستش رو به برگهای شمشاد گرفته بود و داشت راه میرفت. مامان با خوشحالی به طرفش دوید و اون رو بغل كرد ، لباس رامین خاكی و كثیف شده بود و معلوم بود كه روی زمین نشسته و بازی كرده است. بابا كه از دور رامین رو تو آغوش مامان دید به طرفشون اومد و پرسید: كجا رفته بودی؟ و مامان با لحن كودكانه به جای رامین جواب داد: رفته بودم دور بزنم. رامین كوچولو پشت شمشادهای بلند نشسته بود و با برگهای اون بازی میكرد و چون لباسش درست همرنگ برگهای شمشاد بود ، بابا و مامان او رو نمیدیدن اما وقتی صدای كفشهای اون به گوش مادرش رسید ، خیلی زود پیداش كرد. بابا و مامان دست و صورت رامین رو شستن و بعد از خوردن خوراكی هاشون به خونه برگشتن.
️ولی بچه های گل ، شما یادتون باشه که هیچوقت دست مامان و باباتون رو رها نکنین.

4.3/5 - (73 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه