داستان در هر شرایطی ناامید نشو _ داستانی برای امیدوار بودن و تلاش کردن

زمان تقریبی مطالعه 4 دقیقه
4.2/5 - (82 امتیاز)

داستان در هر شرایطی ناامید نشو

✅هدف از قصه امشب امیدوار بودن و تلاش کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان در هر شرایطی ناامید نشو:

چند پروانه کوچیک و بازیگوش داشتن بازی میکردن كه چشمشون به یه زنبور كوچیک افتاد ، وقتی اونا جلو رفتن متوجه شدن زنبور کوچولو بیهوش روی زمین افتاده. اونا خیلی سریع مادرشون رو با خبر كردن تا بهشون کمک کنه. مادرشون وقتی بالای سر زنبور کوچولو رسید با ریختن چند تا قطره‌ آب روی صورت زنبور کوچولو و تکون دادن بال هاش باعث شد كه اون به هوش بیاد. زنبور کوچولو وقتی به هوش اومد اول شروع به گریه كرد و سراغ خانوادش رو گرفت و بعد برای پروانه ها تعریف كرد که چند نفر با لباس مخصوص پوشیده بودن و داشتن کندو ها رو با خودشون میبردن و اون زمان نمیدونستم چه کاری باید انجام بدم ، دوری از خانواده و زنبورهای دیگه برام سخت بود و با خودم فکر کرد هر طور شده باید خودمو به کندو برسونم برای همین به سرعت شروع به بال و پر زدن کردم و تقریباً به اونا نزدیک شده بودم که یه دفعه چیزی به من برخورد کرد. زنبور کوچولو که هیجان زده شده بود ، گفت: سرم گیج رفت و نمیدونم که چطور به طرف عقب افتادم تا این که وقتی به هوش اومدم شما رو بالای سرخودم دیدم. مادر پروانه کوچولوها بعد از شنیدن حرف‌ های زنبور کوچولو بهش گفت: پس به احتمال خیلی زیاد آدما کندو و زنبورها رو از اینجا بردن و خودت باید از این به بعد با تلاش و کوشش تنهایی زندگی کنی. زنبور کوچولو که ناراحت شده بود جواب داد: من که نمیتونم تنهایی زندگیم رو ادامه بدم. یکی از پروانه کوچولو ها گفت: خیلی خوش شانس بودی که هنوز زنده هستی ، به جای این که بی‌ تابی کنی و ناراحت باشی باید تا بازگشت دوباره خانوادت و دوستات خوب زندگی کنی و سلامت و شادابیت رو حفظ کنی. حالا هم به جای غصه خوردن سعی کن که یه کمی از شهد گل ها بخوری تا بدنت قوی‌ تر بشه و بتونی هر چه سریع ‌تر مثل قبل پرواز کنی. زنبور کوچولو وقتی به حرف‌ های پروانه ها فکر کرد ، متوجه شد که هیچ راهی جز توجه به حرف‌ های او نداره و اون باید هر طور بود دوباره شروع به پرواز میکرد.
چند روزی طول کشید تا حال زنبور کوچولو بهتر بشه و اون خیلی خوشحال بود که میدونست دوباره مثل قبل پرواز کنه. پروانه های کوچولو هر روز خودشون رو به زنبور می‌رسوندن باهاش بازی میکردن. زنبور کوچولو بعد از چند روز با اونا دوست شد و خوشحال بود که با وجود دور ماندن از خانوادش تونسته بود دوستای خوبی پیدا کنه. زنبور کوچولو هر روز صبح وقتی از خواب بیدار میشد و خودش رو میون گلها میرسوند به دنبال اون بود که بتونه چیزای جدیدی یاد بگیره و برای همین هم سعی میکرد با دقت به اطراف نگاه کنه.
چند ماهی گذشت و زنبور کوچولو بزرگتر شده بود و فکر میکرد که دیگه وقت اون رسیده که برای پیدا کردن خانوادش جست‌ و جوش رو آغاز کنه. اون روز اون از همه پروانه ها که تنها دوستای اون بودن درخواست کرد که به گوشه دشت و همون جایی که اون رو پیدا کرده بودن برن. پروانه ها همه جمع شده بودن زنبور کوچولو با صدای بلند به اونا گفت: دوستای خوب و مهربون من ، پروانه های زیبا از شما خواستم تا همه این جا جمع بشین چون میخوام در مورد مسئله مهمی با همه شما صحبت کنم. اون چند لحظه‌ای صبر کرد و ادامه داد: همون طور که میدونید مدتی قبل از خانواده‌ام دور موندم و تنهایی زندگی کردم و تو این مدت اگر چه شما به من لطف و محبت زیادی کردین ولی هر روز به امید پیدا کردن خانوادم زندگی کردم الآن هم تصمیم گرفتم که به دنبال خانوادم بگردم و هر طور شده اونا رو پیدا کنم. پروانه ها که میدونستن با رفتن زنبور دلشون خیلی تنگ براش میشه بهش گفتن: نباید اینجا رو ترک کنی چون دوستای زیادی اینجا داری که برات دلتنگ میشن و از طرف دیگه که نمیدونی خانوادت به کدوم طرف رفتن پس معلوم نیست که بتونی اونا رو پیدا کنی و شاید برای پیدا کردن اونا جونت رو به خطر بندازی. زنبور جواب داد: شما درست میگین ولی من امیدوارم که اونا رو پیدا کنم و قول میدم که بعد از پیدا کردنشون دوباره به همین جا برگردیم چون من هم دلم برای دوستای خوبی مثل شما خیلی تنگ میشه. پروانه ها و زنبور با هم خداحافظی کردن و زنبور در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود از اونجا دور شد و اون هر چند دیقه یکبار به عقب بر میگشت و به پروانه نگاه میکرد تا این که اون دور و دورتر شد و دیگه پروانه ها رو ندید. زنبور میدونست که حالا کاملا تنها شده و باید کاملا حواسش رو جمع کنه تا اتفاق بدی براش نیفته. زنبور روزها و شب های زیادی رو پرواز کرد اون بعضی وقتا از حیوونای داخل جنگل سراغ کندوی عسل رو میگرفت ولی هیچکس کندوی عسل و زنبورها رو ندیده بود. تا این که یه روز در حالی که زنبور از پیدا کردن زنبورها و کندو ناامید شده بود و با دلتنگی روی شاخه گلی نشست و اون از اینکه به حرف پروانه گوش نکرده بود پشیمون بود با این حال دلش میخواست بعد از پیدا کردن خانوادش دوباره به سرزمین اولیه‌اش برگرده و به دوستیش با پروانه ها ادامه بده. زنبور همین طور که به آرومی گریه میکرد به خودش گفت: ای کاش میشد زودتر خانوادم رو پیدا کنم و از اینکه تنهایی زندگی کنم خسته شدم کاش میشد کسی به من خبری از خانوادم میداد.
زنبور دوباره شروع کرد به پرواز کردن و تصمیم گرفت ناامید نشه و برای پیدا کردن خانوادش بیشتر تلاش کنه اون رفت و رفت تا به جنگل رسید و از کبوتر مهربون شنید كه انتهای رودخونه كندویی از عسل تو یه مزرعه وجود داره. زنبور قبول كرد و با كبوتر مهربون خداحافظی كرد و به طرف كندو پرواز كرد تا بالاخره به نزدیکی های کندو رسید و دور دوستاش و خانوادش رو دید و از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شده بود و سریع خودش رو اونا رسوند. خانوادش و دوستاش بعد از دیدن زنبور کلی خوشحال شدن و زنبور با همه سلام و احوالپرسی کرد. پدر زنبور بهش گفت: کجا بودی عزیزم ما همه جا رو دنبالت گشتیم ولی پیدات نکردیم. زنبور کوچولو هم همه اتفاقات رو براشون تعریف کرد و زنبورها که از پیدا شدن زنبور کوچولو خیلی خوشحال شده بودن اون شب یه مهمونی گرفتن و کلی بهشون خوش گذشت.
زنبور شب موقع خواب از اینکه ناامید نشد و تلاش کردن تا خانوادش رو پیدا کنه خیلی خوشحال بود و یاد گرفت كه در هر شرایطی نباید ناامید بشه.

4.2/5 - (82 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه