داستان دانی کوچولو _ داستانی برای مهربانی و محبت کردن

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.3/5 - (62 امتیاز)

داستان دانی کوچولو

✅هدف از قصه امشب مهربانی و محبت کردن هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان دانی کوچولو:

توی جنگلی دور دست یه خانواده میمون زندگی میکردن و اونا خانواده خوشبختی بودن. میمون پدر از شاخه ای به شاخه ای میپرید و میوه پیدا میکرد ، اون آبدارترین و خوشمزه ترین میوه ها رو میچید و برای خانوادش به خونه میاورد. میمون مادر هم تو خونه از فرزند کوچیکشون ، دانی مراقبت میکرد و اون از بچه کوچولو پرستاری میکرد و بعضی اوقات با هم گردش میرفتن.
خیلی زود دانی بزرگ شد و حالا دیگه اونم میتونست راه بره و میوه بخوره. پدر هر روز برای چیدن میوه بیرون میرفت و دانی هم بیرون میرفت و با دوستاش بازی میکرد و چیزهای زیادی درباره جنگل یاد میگرفت و در یکی از روزها خواهر کوچولوی دانی که خیلی بامزه و کوچولو بود بدنیا اومد. برای همین مادر مجبور بود بیشتر وقت خودش رو صرف مراقبت از اون بکنه و بغلش کنه و بیشتر بهش رسیدگی کنه. پدر با میوه های زیادی که به خونه میاورد خسته هم بود ولی همیشه به سراغ دانی و خواهر کوچولوش میرفت و اونا رو میبوسید ، اونا خیلی با هم بازی میکردن و میخندیدن و مادر مجبور بود میمون کوچولو رو بغل کنه و بیشتر اوقات با اون باشه. اما دانی همیشه از داشتن خواهر کوچولو خوشحال نبود ، اون رو دوست داشت اون با نمک و با مزه بود ولی با این وجود دانی دوست داشت تنها فرزند خانواده باشد. با خودش فکر میکرد چرا مامان همیشه باید با بچه کوچولو باشه برای همین یه روز تصمیم گرفت که دیگه با خواهر کوچولو بازی نکنه و به مادرش هم تو کارای خونه کمک نکنه. یه روز مادر متوجه شد که دانی خوشحال نیست ، مادر ازش پرسید: دانی ، چیزی باعث ناراحتیت شده؟ میخوای درباره اون صحبت کنی؟ دانی اول نمیخواست چیزی بگه ولی مادرش دوست داشت و دلش میخواست باهاش حرف بزنه ، بالاخره به مادرش گفت که نسبت به نوزاد جدید احساس خوبی نداره و گفت که انگار شما دیگه مرا دوست ندارید و شما میخواین همیشه با خواهر کوچولوم باشین و حتما اون رو بیشتر از من دوست دارین. مادرش اون رو در آغوش گرفت و گفت: پس به خاطر اینه که ناراحتی؟ دانی بدون اینکه حرفی بزنه سرش رو تکون داد و مادرش توضیح داد: من و پدرت دوست داریم دانی ، خواهر کوچولوت رو هم دوست داریم و هر دوی شما رو به یک اندازه دوست داریم. بعد دست های دانی رو تو دستش گرفت و گفت: اگه میبینی که من خواهر کوچکولوت رو بغل میکنم و مواظبش هستم به خاطر اینه که اون هنوز کوچیکه به اندازه خودت بزرگ و قوی نشده ، بچه ها به کمک و توجه مادرشون احتیاج دارن تا بتونن رشد کنن و مثل خودت قوی و بزرگ بشن. مادر لبخندی زد و رفت سراغ آلبوم خانوادگی و به دانی گفت: بیا اینجا میخوام چند تا عکس بهت نشون بدم. مادر آلبوم عکس خانوادگی رو باز کرد و عکس های زیادی رو از خودش که به همراه نوزاد کوچیکی بود بهش نشون داد اما اون نوزاد کوچیک که تو آغوش مادر بود ، خواهر کوچولوی دانی نبود. دانی پرسید: این بچه کیه؟ مادرش جواب داد: این خودت هستی عزیزم. دانی از دیدن عکس ها تعجب کرده بود و فراموش کرده بود که اون هم یه روزی نوزاد کوچیکی بوده و نیاز به پرستاری و مراقبت مادرش داشته. دانی در حالی که احساس خوشحالی میکرد گفت: من حالا بزرگ شدم و میتونم راه برم و غذا بخورم و کارهامو خودم انجام بدم. مادرش گفت: درسته عزیزم. دانی گفت: من خواهر کوچولوم رو دوست دارم و میخوام به شما کمک کنم و هر وقت کمک خواستین به من بگین مامان. مادر اون رو در آغوش گرفت و بوسید و گفت: وقتی که تو نوزاد کوچولویی بودی دوستت داشتم و حالا هم که بزرگ و قوی شدی دوستت دارم و من همیشه دوست دارم.

4.3/5 - (62 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه