داستان جوجه اردک سر به هوا _ داستانی برای گوش کردن به حرف بزرگترها

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.1/5 - (164 امتیاز)

داستان جوجه اردک سر به هوا

✅هدف از قصه امشب گوش کردن به حرف بزرگترها هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان جوجه اردک سر به هوا:

جوجه اردکی بود که توی جنگل همراهه خونوادش زندگی میکرد ، جوجه اردک چهار تا خواهر و برادر داشت و از همشون هم کوچیک تر بود. اونا هر روز برای گردش به بیرون و به برکه نزدیک خونشون میرفتن و توی برکه آب بازی میکردن ولی جوجه اردک از همه بازیگوش تر و سر به هوا بود. همه جا حواسش پرت بود و دنبال کارهای خودش بود و هرجا دوست داشت میرفت و هر چی مامانش میگفت: نباید از من دور بشی و هر جا که ما هستیم با ما بیا ، چرا انقدر دور میری شنا میکنی؟ ولی جوجه اردک گوشش بدهکار نبود که نبود و کاره خودش رو میکرد.
خانم اردکه و جوجه هاش تا ظهر همینطور شنا میکردن و بازی میکردن و تا اینکه ظهر شد و خانم اردک میخواست بره تو سایه درخت استراحت کنه. جوجه هارو با خودش برد ولی جوجه سر به هوا بازم به حرف مامانش گوش نکرد. مامانش گفت عزیزم الان وقت استراحته و همه میخوایم بخوابیمو یه چرت کوچولو بزنیم ، بیا کنار من و بعد از اینکه استراحت کردیم دوباره بلند میشیم و میریم سمت یه برکه دیگه ولی جوجه اردک قبول نکرد که نکرد و همونطور دوست داشت توی برکه شنا کنه. به مامانش گفت: مامان جون من مراقبم و دوست دارم توی برکه شنا کنم و تنهایی هم شنا میکنم ، اینطوری به من خیلی خوش می گذره و بزار من بازیمو بکنم. مامان هم قبول کرد و جوجه رو به حال خودش گذاشت و یه ساعتی که گذشت مامان اردکه از خواب بیدار شد. جوجه اردک که همینطور بازی میکرد و اصلا خسته نمیشد تا اینکه مامان اردکه جوجه ها رو جمع کرد که راه بیوفتن و رفتن به سمت برکه جدید ، توی راه جوجه کوچولو خیلی خسته بود و خوابش میومد هر جا که اردکا وایمیستادن اونم وایمیستاد و یه کوچولو چرت میزد.
باز دوباره بلند میشد و دنبال مامانش میدوید. مامانش گفت: بهت گفتم که کنار ما بمون و کنار ما استراحت کن ، بعد از ظهر دوباره بازی میکنیم ولی الان اینقدر خسته ای که نمیتونی با ما راه بیای. جوجه کوچولو گفت: نه مامان جون من خسته نیستم ، دارم میام ولی جوجه اردک حسابی خسته بود.
از جنگل گذشتن و به برکه دیگه ای رسیدن ، اون برکه خیلی قشنگ تر بود. خواهر و برادر های جوجه اردک شروع کردن به بازی کردن ولی جوجه اردک اصلا حوصله نداشت و خوابش میومد و خسته بود و رفت و یه گوشه خوابید ، همه همینطور بازی میکردن و شادی میکردن. غروب شد جوجه اردکا اومدن کنار مادرشون تا برگردن خونه ، جوجه اردک هم که تازه چشماشو باز کرده بود دید که غروب شده و باید برگردن خونه. خواهر و برادراش براش تعریف کردن که چقدر برکه قشنگ بوده و چقدر تمیز بوده و چقدر توی بازی بهشون خوش گذشته. جوجه اردک کوچولو که یه کمی ناراحت شده بود و دوست داشت اونم میتونست بیدار بمونه ولی اینقدر خسته بود که نتونست جاهای قشنگ و سرسبز و ببینه و از اون آب برکه جدید هم استفاده کنه تو توش بازی کنه و با مامانش و جوجه ها به خونه برگشتن. مامان جوجه اردک بهش گفت: ببین عزیزم بعد از ظهر وقت استراحته و همه باید بعد از ظهرا یه ساعتی بخوابن و سر حال بشن و به خاطر همین وقتی که بقیه بلند شدن و خواستن کارهای جدید انجام بدن ، خودتم هم سرحال باشی و بیدار باشی و بتونی بازی کنی. جوجه اردک حرف مادرش رو گوش کرد و گفت: مامان جون از این به بعد بهتون قول میدم که من هم کنارتون باشم و هر جا که رفتیم با شما بیام و هر وقت که گفتید وقت استراحته منم کنارتون استراحت کنم چون اینطوری دیگه وقتی که همه دور هم جمعید و داره بهتون خوش میگذره منم کنارتونم و با هم خوش میگذرونيم.

4.1/5 - (164 امتیاز)
2
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

2 دیدگاه

  • جوجه
    1 سال پیش

    خیلی قشنگ بود منم از این به بعد به حرف مامانم گوش میدم

  • محیا رحمت
    5 ماه پیش

    داستان خیلی قشنگی بود ممنون