داستان تنبلی _ داستانی برای تلاش کردن و کنار گذاشتن تنبلی

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.4/5 - (63 امتیاز)

داستان تنبلی

✅هدف از قصه امشب تلاش کردن و کنار گذاشتن تنبلی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان تنبلی:

در جنگلی خوکی با سه پسرش زندگی میکرد که اسم بچه ها به مومو ، توتو و بوبو بود. یک روز پدر خوکها به آنها گفت: بچه ها شما دیگه بزرگ شدین و باید برای خودتون خونه بسازید و زندگی جدیدی رو شروع کنید و اون رو بدونید که برای ساختن و هر کاری باید با دقت و تلاش انجام بدین و تنبلی رو کنار بزارید.
مومو با اینکه از همه بزرگتر بود ولی خیلی تنبل بود برای همین پیش خودش فکر کرد که از چه راهی ميشه با زحمت خیلی کم به یک خونه برسه. بعد از اون یک کمی وقت با شاخه و برگهای درخت ها یک خونه برای خودش ساخت. توتو که کمی زرنگتر بود با تنهی درختها یک خونه چوبی برای خودش ساخت اما بوبو که از همه زرنگتر و باهوشتر بود و از تنبلی دوری میکرد با صبر و حوصله با سنگ یک خونه سنگی محکم برای خودش ساخت. مدتی گذشت یک روز که مومو جلوی در خونه خودش در حال استراحت بود که گرگی بدجنس اون رو دید. گرگ تا اومد مومو رو بگیره ، مومو فرار کرد و به خونه اش رفت و در رو بست. گرگ خندید و گفت: من با یه فوت میتونم این خونت رو خراب کنم و بخورمت و بعد یک نفس عمیق کشید و فوت کرد چون خونه مومو محکم نبود بلافاصله خراب شد. مومو با ترس شروع به دویدن کرد و رفت تا به خونه ی توتو رسید. در زد و فریاد کشید: توتو در رو باز کن گرگه دنبال منه . توتو در را باز کرد و گفت: نگران نباش خونه ی من محکمه و گرگ نمیتونه اون رو خراب کنه. گرگ که مومو را دنبال میکرد به خانه توتو رسید و قاه قاه خندید و گفت: الان فوت میکنم و خونه تو رو هم خراب میکنم و هر دوی شما رو میخورم . فوت کرد ولی چون خونه توتو محکم بود خراب نمیشد. آخر سر آقا گرگه خسته شد و دم در نشست و فکر کرد. بعد یک چیزی به ذهنش رسید و پیش خودش گفت: چون خونه ی توتو چوبیه اگه آتیشش بزنم خوکها مجبور میشن که بیان بیرون و بعد اونا را میخورم ، برای همین خونه توتو رو آتیش زد.
دود همه جا رو پر کرده بود و خوکها نمیتونستن نفس بکشن برای همین از در پشتی فرار کردن و به خونه بوبو رفتن و با عجله و ترس و لرز در زدن و فریاد کشیدن: درو باز کن گرگه دنبال ماست. بوبو بلافاصله در رو باز کرد و به اونا گفت که نگران نباشن ، گرگه که دنبال اونا بود رسید و دوباره قاه قاه خندید و گفت: چه بهتر حالا هر سه تاتون رو میخورم و بعد شروع کرد به فوت کردن ولی هر چی فوت کرد خونه بوبو خراب نشد ، فکر کرد اون رو آتش بزنه ولی خونه سنگی بوبو آتیش نمیگرفت. بعد چشمش به دودکش افتاد و تصمیم گرفت که از دودکش وارد خونه بشه ، همون موقع خوکها بخاری رو روشن کردن و دم گرگه آتش گرفت. گرگ فریاد کشید و از لوله دودکش بیرون پرید و به سمت جنگل فرار کرد.
بعد از اون ماجرا مومو و توتو فهمیدن که باید تنبلی رو کنار بگذارن و سعی کنن هر کاری رو به بهترین صورت انجام بدن تا خطر کمتری اونها رو تهدید کنه و بوبو هم به اونها قول داد در ساختن خونه ی جدید به برادراش کمک کند و به کمک هم بتونن خونه های محکم برای خودشون بسازن.

 

4.4/5 - (63 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه