داستان بهار از چی میترسی _ داستانی برای نترسیدن از تاریکی

زمان تقریبی مطالعه 3 دقیقه
4.3/5 - (102 امتیاز)

داستان بهار از چی میترسی

✅هدف از قصه امشب ترس نداشتن تاریکی هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان بهار از چی میترسی:

یه بعد از ظهر خنک و زیبای پاییزی ، آرش و خواهر کوچولوش کم کم از دوستاشون خداحافظی کردن و رفتن به سمت خونشون ، بهار دست داداش رو محکم گرفته بود و دوست داشت خیلی زود به خونه برسه. آرش فهمید که بهار نگرانه برای همین با مهربونی گفت: چی شده خواهر کوچولو؟ چرا نگرانی؟ بهار کوچولو با لحنی شیرین گفت: آخه همه جا داره تاریک میشه و من از شب میترسم ، نکنه راه خونمون رو گم کنیم. آرش گفت: نگران نباش ، من راه خانه رو خوب بلدم و بعد بهار رو بغل کرد و به راهشون ادامه دادن و بالاخره آرش و بهار به خونه رسیدن.
دیگه شب شده بود و مادر میز شام رو چیده بود ، بعد از شام آرش و بهار مثل همیشه بعد از مسواک زدن از پدر و مادرشون خداحافظی کردن و رفتن به اتاقشون تا بخوابن. وقتی روی تخت هاشون دراز کشیدن ، آرش دید خواهرش هنوز نگرانه ، برای همین کنارش نشست و ملافه بهار رو روش کشید و بهش گفت: هنوز که داری فکر میکنی ، نمیخوای بگی چی شده؟ بهار با ناراحتی شونه هاش رو بالا انداخت و گفت: هیچی نیست ، شبت بخیر. این رو گفت و ملافه رو روی سرش کشید. آرش هم بلند شد و رفت سر جاش خوابید اما یه کمی که از شب گذشته بود با صدای بهار از خواب بیدار شد. بهار ملافه اش رو دستش گرفته بود و بالای سر آرش ایستاده بود و با صدای آروم گفت: داداشی ، من میتونم پیشت بخوابم؟ آخه آخه خیلی میترسم. آرش تعجب کرد و چشم هاش رو مالید و گفت: باشه ، بیا ولی آخه از چی میترسی؟ بهار کنار آرش خوابید و همین طور که خودش رو زیر ملافه پنهان میکرد ، گفت: آخه شب ها از همه جا صدا میاد و بعد یه چیزی میخوره به در اتاقمون ، وقتی هوا تاریک میشه همه چی تکون میخوره و من از همین ها میترسم. آرش خندید و گفت: منم وقتی کوچولو بودم مثل خودت شب ها از سر و صدا میترسیدم ولی یه شب مامان و بابا به من گفتن که شب ها چرا ما بچه ها از سر و صدا میترسیم ، حالا بلند شو تا آروم و بی سر و صدا از اتاق بریم بیرون و میخوام تو خونه یه چیزی بهت نشون بدم.
آرش دست بهار رو گرفت و با هم آروم از اتاقشون بیرون رفتن و همین طور که تو خونه راه میرفتن آرش به بهار گفت: شب ها یه صداهایی میشنوی که شاید توی روز نشه اونا رو شنید چون روز همه بیدارن و یه عالمه صداهای بلند تر وجود داره که برامون آشناست اما شب ها که همه چیز این قدر ساکته وقتی باد از لای پنجره میاد تو ، در و پنجره اتاق تکون میخورن و صدا میدن و بعضی وقت ها هم صدای تیک تاک ساعت روی دیوار رو میشنویم و حتی صدای یخچال هم شب ها به نظرمون ترسناک میاد ولی هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداره. بهار و آرش کل خونه چرخیدن و آرش به بهار نشون داد که هیچ چیز ترسناکی تو خونه نیست و بعد برگشتن به اتاقشون و از پنجره به بیرون نگاه کردن. بهار نفس عمیقی کشید و چون خیالش راحت شده بود و با خوشحالی رو کرد به آرش و گفت: خیلی داداش خوبی هستی و با این چیزایی که گفتی من فهمیدم که شب اصلا ترس نداره و دیگه از هیچی نمیترسم. اون شب بهار خیلی سریع خوابش برد و آرش از اینکه پ تونسته بود به خواهر کوچولوش کمک کنه خیلی خوشحال بود و اونم چشم هاش رو بست و آروم خوابید.
بچه های گل همه ما ممکنه از یه چیزای بترسیم اما اگه از چیزی میترسی بهتره اون رو به مامان و بابا بگی ، اونا حتما راه حلی برای ترس پیدا میکنن. یادت باشه پدر و مادر همیشه باهات هستن و با وجود اونا هیچ دلیلی برای ترسیدن نداری.

4.3/5 - (102 امتیاز)
0
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

بدون دیدگاه