داستان انعکاس زندگی _ داستانی برای رسیدن به موفقیت

زمان تقریبی مطالعه 2 دقیقه
4.4/5 - (76 امتیاز)

داستان انعکاس زندگی

✅هدف از قصه امشب رسیدن به موفقیت هست. امیدواریم کودکان شما از این قصه ای که ابرکودک آماده کرده لذت ببرند.

شروع داستان انعکاس زندگی:

روزی از روزها احسان پسری بود که اصلاً اعتماد به نفس نداشت و همیشه به خاطر نداشتن اعتماد به نفس کارهاش رو درست انجام نمیداد. یه روزی پدرش بهش گفت: پسرم به خاطر نداشتن اعتماد به خودت تو کارها نمیتونی موفق بشی ، برای موفقیت باید به خودت اعتماد داشته باشی. احسان گفت: ولی پدر من فکر میکنم که هیچ کاری رو نمیتونم درست انجام بدم. پدر از این طرز فکر احسان یه کمی ناراحت شد و با خودش فکری کرد و به احسان گفت آخر این هفته با هم میریم کوه تا یه کمی ورزش کنیم. احسان هم قبول کرد و خوشحال شد از اینکه قرار شد با پدرش به تفریح بره.

پسر و پدر داشتن در کوه قدم میزدن که یه دفعه پای احسان به سنگی گیر کرد و اون به زمین افتاد و داد زد : آی ی ی! صدایی از دور دست اومد : آ آ آی ی ی! احسان که تعجب کرده بود با کنجکاوی داد کشید : کی هستی؟  پاسخ شنید: کی هستی؟ احسان ناراحت و شد و داد زد: ترسو! باز پاسخ شنید: ترسو! این دفعه احسان با تعجب از پدر پرسید: چه خبره؟ پدرش لبخندی زد و گفت: پسرم توجه کن و بعد با صدای بلند داد زد: تو یک قهرمان هستی! صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی !
پدر به احسان توضیح داد: مردم میگن که این انعکاس کوهه ولی این در حقیقت انعکاس زندگیه و هر چیزی که بگی یا انجام بدی زندگی دقیقا همون رو بهت جواب میده. اگه عشق رو بخوای عشق بیشتری تو قلبت به وجود میاره و اگه به دنبال موفقیت باشی اون رو حتماً به دست خواهی آورد ، هر چیزی رو که بخوای زندگی همون رو بهت میده. احسان بعد صحبتهای پدرش تو فکر فرو رفت وغروب که شد پدر و پسر به خونه برگشتن. ولی احسان بعد از اون روز داشت تمام سعی خودش رو میکرد که انسان موفقی بشه و دلش میخوست به پدرش ثابت کنه که یه قهرمانه و مثل انعکاس صداش توی کوه اون از کارای کوچیک شروع کرد و دید میتونه تو اون کار موفق بشه. احسان با پشتکار زیاد شروع به درس خوندن کرد به طوری که دوستان و معلمش حسابی از این تغییری که در اون به وجود اوموه بود تعجب کرده بودن. احسان تو امتحانات قبلی نمره های خوبی نگرفته بود ولی تو امتحانات این نوبت تونست با تلاش همه نمره هاش بیست باشه. اون کم کم خودش رو باور کرده بود و در همه کارایی که شروع میکرد موفق بود و از پدرش هم که بهترین روش رو بهش یاد داده بود که میتونه با تلاش خودش رو تغییر بده و اعتماد به نفس داشته باشه تشکر کرد. پدرش هم پسرش رو تشویق میکرد تا تو این راهی که پیش گرفته همیشه موفق باشه.

4.4/5 - (76 امتیاز)
1
برچسب ها :
نوشته شده توسط نویسندگان سایت اَبَرکودک
نویسندگان سایت اَبَرکودک سعی دارند با نوشتن مقالات ارزشمند شما عزیزان را در جهت تعلیم و تربیت فرزندانتان یاری کنند. برای اینکه با مدیر سایت ابرکودک آشنا شوید کافیه است اینجا کلیک کنید.

یک دیدگاه

  • محیا رحمت
    4 ماه پیش

    سلام ممنون قصه خیلی قشنگی بود 🌹🌹